پایگاه بصیر

۱۳۸٤/٦/٢۸
 

بنام خدا

«عيد انتظار» را به منتظران تبريک و شادباش ميگويم .

ميلاد سرو شمشاد قدان مبارک باد 

با تشکر : مرصاد بصير

مرصاد بصیر

۱۳۸۳/٥/۳
حضور حسنین ( ع ) در فتوحات ایران

 بنام خدا

مائیم که از پادشهان باج گرفتیم    زان پس که از ایشان کمر و تاج گرفتیم 

 

مقدمه

چنانچه در مطالب پیشین ملاحظه شد کافران خرد گرای ایرانی !!! سعی دارند از احساسات ناسیونالیستی ( وطن دوستی = حب وطن ) ایرانیان بر ضد ائمه شیعه ( ع ) سوء استفاده نمایند و در جهت دستیابی به این هدف ، مرتکب خیانت در گزارش تاریخ می شوند و گاهی نیز به تحریف و جعل تاریخ روی می آورند که نشان از نهایت سرخوردگی آنان می باشد .اثبات کذب بودن مطالب مطرح شده توسط این اشخاص کار سختی نیست و تنها باید به مراجعی که استناد می کنند مستقیما مراجعه کرد تا دروغ این رسوایان ملا شود .

 اینک ببینیم در باره کشتار ایرانیان !!! توسط امامان حسن و حسین ( ع ) چه ادعایی دارند ...

اینان با استناد به یک کتاب داستانی - تاریخی یعنی کتاب « زندگانی امام حسین ( ع ) » تالیف زین العابدین رهنما ادعا می کنند که حسن و حسین ( ع ) در طبرستان خون نژاد ایرانی را ریخته و ایرانیان را قتل عام کرده اند !!!

شیعه دلایل زیادی برای عدم حضور ائمه در ایران دارد که از بیان انها در می گذریم و فقط به بازخوانی ماجرای حضور امام حسن( ع ) و امام حسین ( ع ) در ایران با استناد به منبع ارائه شده توسط اینان یعنی  کتاب « زندگانی امام حسین ( ع )»  می پردازیم :

 

زندگانی امام حسین ( ع ) - زین العابدین رهنما :

در پاورقی کتاب فوق ، صفحه ۲۰ جلد دوم ، به نقل از فتوح البلدان بلاذری ص ۳۰۳ می نویسد:

« عثمان در سال ۲۹ هجری سعید بن العاص را والی کوفه کرد و عبدالله بن عامر کریز را والی بصره . مرزبان طوس نامه ای به این دو نفر نوشت و انها را بخراسان دعوت کرد که هر کدام فاتح شدند مالک انجا شناخته شوند . هر دو حرکت کردند . عبدالله از او پیشی گرفت و سعید بسوی طبرستان رفت که انجا را فتح کند و در سپاه او حسن و حسین ( ع ) هر دو بودند [1]. سعید به تمیشان و نامنه رسید و با امیر گرگان پیمانی نیز بست که سالی دویست هزار درهم باج از او بگیرد . سعید اراضی جلگه طبرستان و رویان و دنباوند را فتح کرد و اهل کوهستان مازندران به او باج دادند . »

و در متن همان صفحه بطور تفضیل و البته بدون ذکر مستند تاریخی می نویسد :

« در سال سی ام هجری یعنی هفت سال پس از خلافتش [ منظور عثمان است ] سعیدالعاص آن فرمانده ماجراجوی عرب را با نیروی تازه نفس از کوفه بسوی طبرستان فرستاد [استناد به متن بالا ( زیر نویس ) کرده است ] دو فرزند علی ( ع ) امام حسن و امام حسین هم بسمت مجاهدان اسلامی که این جهاد برای هر خاندان مسلمان وظیفه و شعاری بشمار می آمد زیر دست این فرمانده اموی حرکت کردند [2][؟؟؟!!!] ... این نیروی تازه نفس بحدود طبرستان رسید و به نخستین دژ مستحکم و قلعه نا گشودنی ان برخورد کرد . سعید العاص دانست که تصرف این دژ نا ممکن است . بدون اینکه بهمراهان دیگر از مجاهدان اسلامی در باره نقشه خود چیزی بگوید هیئتی را به قلعه فرستاد و تقاضای صلح و تأدیه جزیه کرد.

پس از گفتگوی بسیار اسپهبد قلعه برای جلو گیری از خونریزی پیشنهاد صلح او را پذیرفت بشرظ اینکه نیروی تازیان بمردم قلعه و دفاع کنندگان این دژ آسیبی نرسانند . این شرط پذیرفته شد و اسپهبد نامبرده دستور گشودن دروازه های کوه پیکر قلعه را داد .

سعید العاص فرمانده عرب با تمام نیروی خود بدرون قلعه آمد و مطابق نقشه ای که قبلا طرح ریزی کرده بود دستور داد بی درنگ نقاط بلند و سخت قلعه را اشغال کنند و نیروی ایران را خلع سلاح نمایند . فردای انروز یکایک مدافعان قلعه را گرفت بعضی را در زنجیر نگاه داشت و بیشتر انها را کشت . کشتاری بیرحمانه در قلعه انجام شد .

حسین از این پیش آمد ناهنجار چنان بر آشفت که با سعید العاص پرخاش سخت نمود و گفت[3] :

- تو از این تاریخ دیگر شایستگی فرماندهی مسلمانان را نداری . با آن قول و قرار و عهد و پیمان با ایرانیان ، عهد و پیمانی که همیشه نزد رسول خدا محترم شمرده می شد چگونه بخود اجازه دادی این عمل ننگین را مرتکب شوی و بجان و مال مردم بی پناه دست درازی کنی و همه را از دم تیغ بگذرانی و مال آنان را بغارت ببری ؟

من که یک مجاهد اسلامی هستم این ننگ و نفرت را روبروی همه مسلمانان و مجاهدان اسلامی نقش صورت کریه خودت می سازم ، تا همه بدانند که این رفتار نا شایسته تو زیبنده اخلاق زشت و طینت ناپاک خودت بوده و بهیچوجه ارتباطی با مسلمانان و اخلاق کریم آنها ندارد .زیرا تو مانند دیگر افراد خاندان بنی امیه هیچگاه به پیامبر اسلام و مبادی یلند و پاک آم ایمان نیاوردی و همان راه گمراهان قبیله خود در پیش داری . من اکنون از همینجا به مدینه باز می گردم و خلیفه را از شوء رفتار تو آگاه می کنم .

همان روز حسین با برادر بزرگتر خود و چند تن از مسلمانان دیگر از قلعه بیرون امده و راه مدینه را در پیش گرفت و این نخستین اختلاف حسین ( ع ) با خاندان بنی امیه بود .

روزی که این کاروان کوچک وارد مدینه شد و شرح واقعه را حسین ابتدا به پدرش علی ( ع ) و سپس به همه مسلمانان گفت . امیر مومنین علی ( ع ) هماندم بمسجد شتافت و به عثمان که خلافت را با تحمل این ننگها بعهده گرفته بود چنین گفت :

- دست این افراد ناپاک و آزمند را از ریاست و فرماندهی مسلمانان کوتاه کن ، به این ننگ و رسوائی خاتمه ده . راضی مشو که اعتماد و اطمینانی که رسول خدا در دلها بوجود آورده از میان برود . انوقت است که همه چیز درهم شکسته می شود و همه سازمانهای عقیدتی مردم فرو می ریزد .

عثمان در مقابل این سخنان چه گفت و چه کرد ؟ هیچ ! آنقدر در چنگال اطرافیان خود باقی ماند تا مردم بر او شوریدند .

 

با اینکه داستان فوق بدون سند است ولی بهر حال اینان که به همین کتاب استناد می کنند حتما ادامه داستان ( اعتراض امام حسین - ع - به سردار اموی)را نیز خوانده اند ، پس چرا در نقل مطلب از این کتاب رعایت امانت را نکرده اند ... ایا این خیانت در امانت نیست ؟

و اما رد پای حضور حسنین ( ع ) در ایران در تاریخ طبری :

 تاریخ طبری - ج پنجم - ترجمه ابوالقاسم پاینده - انتشارات اساطیر - چاپ دوم سال ۱۳۶۲ - صفحه ۲۱۱۶ :

سخن از غزای طبرستان بوسیله سعید بن عاص

حنش بن مالک گوید : سعید بن عاص به سال سی ام از کوفه به منظور غزا آهنگ خراسان کرد . حذیفه بن یمان و کسانی از یاران پیمبر خدا ( ص ) با وی بودند ؛ حسن و حسین و عبدالله بن عباس و عبدالله بن عمر و عمرو بن عاص و عبدالله بن زبیر نیز با وی بودند ...[و داستانی شبیه مطالب بالا در باره صلح با گرگان و بعد هم داستان قلعه ...]

و در صفحه بعد ( ۲۱۱۷ ) بنا به روایت دیگر بازهم از حنش بن مالک چنین می نویسد :

حنش بن مالک تغلبی گوید : سعید سال سی ام آهنگ غزا کرد و سوی گرگان و طبرستان رفت . عبدالله بن عباس و عبدالله بن عمر و ابن زبیر و عبدالله بن عمرو بن عاص با وی بودند ...

کلیب بن خلف گوید : سعید بن عاص با مردم گرگان صلح کرد . آنگاه مقاومت کردند و کافر شدند و از پس سعید کس سوی گرگان نرفت که راه را بسته بودند و هرکه از حدود قومس به راه خراسان می رفت از مردم گرگان در بیم و هراس بود ... [ و در این روایت هیچ نشانی از قتل عام توسط سعید عاص نیست ] 

توجه : چنانچه ملاحظه می فرمایید هر دو خبر مربوط به غزای طبرستان ( ص ۲۱۱۶ و ص ۲۱۱۷ ) از حنش بن مالک نقل شده و در خبر دومی ( خبر صفحه ۲۱۱۷ ) دیگر نامی از حسن و حسین ( ع ) دیده نمی شود . آیا حضور حسن و حسین فرزندان پیامبر کم اهمیت تر از حضور فرزند عمر یا فرزند زبیر بوده است که راوی آنرا فراموش کرده باشد ؟

ایا مدعیان حضور حسنین ( ع ) در فتوحات ایران ، سند قابل استناد دیگری برای ارائه دارند ؟

***

 

و اما دشمنی با امام حسین ( ع ) ، چرا ؟!

 

حسین بن علی ( ع ) اساس اسلام  و سرور آزادگان جهان است تا قیام قیامت . و خون حسین حافظ اسلام و پرچمدار آزادگی است تا ابد . و همین ایستادگی و مقاومت و مردانگی حسین است که الگوی مقاومت مردان بزرگ و تاریخ سازِ تاریخ بشریت ( نظیر امام خمینی - ره - یا مثلا  گاندی ) شده است .

 علت خصومت ناجوانمردانه دشمنان اسلام با سرور آزادگان و پرچمدار آزادگی و  ستم ستیزی و استقامت کاملا آشکار است ؛ از کسانی که ادای روشنفکران آب دوغ خیاری را در می اورند ، پز روشنفکری می دهند و دم از خرد گرایی و نژاد ایرانی [4] می زنند و ادعای نقد علمی دارند ولی در گفتار و نوشته هایشان به وضوح دشمنی با اسلام را آشکار می کنند و حتی ادب را نیز رعایت نکرده به فحاشی می پردازند نمی توان انتظار داشت که انصاف و مروت را در باره اساس اسلام مراعات کنند.  چرا که بکلی فاقد این عناصر هستند . ایا از عروسکان بی اصل و نسب شیطان جز این انتظار هست ؟

 گرچه شمر و حرمله و ابن زیاد مرده اند اما هنوز شیطان،  تخم شمر و حرمله می کارد.

 

 

 

یا علی مدد  


 

 

 

[1] متن اصلی با پاورقی مقایسه شد . مطلب که به اینجا می رسد در متن اصلی کتاب چنین می نویسد : « گویند که حسن و حسین فرزندان علی بن ابیطالب ( ع ) نیز با وی بودند ». بکار بردن لفظ « گویند » به این معناست که خود بلاذری در صحت ان شک داشته است .

[2] این خبر نه به واسطه اینکه قرار گرفتن ائمه زیر فرمان شخصی ( انهم یک شخص دست چندم از بنی امیه ) نزد شیعه غیر قابل باور است بلکه هیچ شخصی از بنی هاشم نمی توانست زیر لوای یک اموی قرار بگیرد .

 [3] در مورد پیشآمد مذکور ، نویسنده محترم کتاب « زندگانی امام حسین ( ع ) » هیچ منبعی ارائه نمی نماید و معلوم نیست که این مورد نیز ساخته تخیل وی می باشد یا مطلبی تاریخی است .

 [4]عشق به امام حسین امیخته به گوشت و پوست ایرانیان است و این عشق منحصر به شیعیان نبوده و نیست . علاوه بر برادران اهل تسنن ، مسیحیان و کلیمیان و حتی زرتشتیان ایران نیز علاقه ای خاص به امام حسین ( ع ) دارند و بنده حقیر همچون بسیاری از هموطنان شاهد نذر و نیازها و علاقه و اشتیاق اقلیت های مذهبی بوده ام که البته از ایرانیان پاک نهاد جز این انتظار نمی رود .

ایرانیان از قدیم الایام حرمت نان و نمک را رعایت کرده اند و از اصول مروت و مردانگی ایرانیان همین بس که اگر نان و نمک کسی را بخورند خیانت در حق وی را نامردی می انگارند و روا نمی دانند . اما انچه باعث تاسف است اینست که چگونه کسانی که ادعا می کنند روزگاری شیعه بوده اند و اینکه تغییر مذهب و ماهیت داده اند - هر کس صلاح مملکت خویش داند به ما چه - و اینک سنگ دروغین ایرانیت را به سینه می زنند چگونه آداب مردانگی و مروت و جوانمردی را زیر پا گذاشته و تهمت های نا روا به سرور آزادگان جهان وارد می کنند . شاید اینان در گرماگرم تابستان جرعه ای « آب » از سقاخانه ای ننوشیده باشند ... آیا حتی لقمه ای از « نذری » امام حسین ( ع ) را هم نخورده اند که چنین بی محابا تهمت می زنند ؟ !!! پس یا باید حرمت نان و نمک را منکر شوند یا ایرانی بودن خود را ...

***

 

و اینک ...

« شبه محققان و شبه ایران دوستان اخیری که می گویند ایرانیان به زور شمشیر و فشار مالیات جزیه مسلمان شدند ، تا چه حد خودشان « دانشمند مالیاتی » اند که می خواهند به « عقل فاقد » خودشان ملت ایران را از پذیرفتن اسلام ـ که « دین بیگانه » است - تبرئه کنند و ان وقت ، او را ملتی معرفی می کنند که بقدری ترسو است که با برق شمشیر وحشیان ، و بقدری پست ، که برای فرار از مالیات ، از ملیت و مذهبش و همه مقدساتش دست می شوید و همه افرادش « دین ماموران مالیات » را قبول می کنند . یا نظریه ان نژاد پرستان کم فکری که ایمان ایرانیان را به علی و خاندان و فرزندانش ، نه به علت فضیلت اینان و ارزشهای انسانیشان ، بلکه بخاطر ان توجیه می فرمایند که شهربانو ، همسر امام حسین ، دختر یزدگرد ساسانی بوده است و در نتیجه امام حسین داماد ایرانیان می شود و ائمه بعدی ، نواده های دختر یزدگرد .

ایرانیان خود یزدگرد را هجده سال تعقیب می کردند و از دست او به اسلام گریختند و او از دست مردم به بلخ گریخت . و حال بخاطر دامادش مذهب عوض می کنند ؟!

خلاصه تحقیقات علمی این ایران دوستان - که ادای مستشرقان بازاری و یا مغرض را در می اورند و ان هم ناشیانه و مضحک - این است که ملت ایران عدالت و ازادی و برابری و حقیقت و فضائل انسانی و ارزشهای متعالی اسلام و برتری محمد و علی را بر یزدگرد و دراز دست و فضیلت حسین و زینب را بر پرویز و شیرین نمی فهمیدند . شمشیر را می فهمیدند و پول و نژاد را و بس !» [*]

دکتر شریعتی

 

آنچه از فحوای مطالب سایتها و وبلاگهای فارسی ضد اسلامی بر می آید یکی از مهمترین بهانه های دشمنی شان با اهل بیت ، ادعای کشتار بی رحمانه !!! ایرانیان بدستور امام علی ( ع ) و نیز شرکت حسنین ( ع ) در فتوحات ایران می باشد که در مطالب پیشین شیوه و نحوه تحریفات ناجوانمردانه ایشان در نوشتار های  بررسی یک تحریف شلم شوربائی و امام علی و کشتار ایرانیان و حضور حسنین ( ع ) در فتوحات ایران بر ملا گردید . 

از انجایی که احتمالا تا پایان شهریور قادر به بروز رسانی مطالب وبلاگ نیستم و وبلاگ بصیر فاقد آرشیو می باشد مطالب قبلی وبلاگ را جهت استفاده دوستان در جدول زیر جمعبندی کرده ام :

 

 ده مطلب اول  ده مطلب دوم  مطالب صفحه سوم
 مقدمه  گفتگوی مذهبی و لامذهب  معرفی چند کتاب مفید در باره زن
 تبریکات عید  شخصیت محمد (ص ) در تاریخ تمدن ویل دورانت  امام علی و کشتار ایرانیان
 وبلاگگردی و دیدگاه ها  قران در تاریخ تمدن ویل دورانت  پنج نمونه از دروغپراکنی های دشمنان علی
  خدا را بنده باشیم  عیسی از آینده صحبت می کند  حضور حسنین ( ع ) در فتوحات ایران
 نفاق و منافق   نظر نویسندگان شهیر غیر مسلمان در باره اسلام  
 تفسیر و نقد و تعصب - نقد تعصب ( برای کسانی که به اسم نقادی ، دشمنی می کنند )  بررسی یک تحریف شلم شوربائی ( حد نهایت تحریفگری و نادانی دشمنان اسلام )  
 مصائب مسیح ( نقد فیلم نیست! )  زن در قرآن
( مقدمه 1 )
 
 وجود و بی وجود ( برای کسانی که می خواهند خدا را در یابند !)  مقدمه 2  
 پیوند با دوستان  داستان « ارینب » - هم فال و هم تماشا ( بخوانید و بخندید! )  
 کلام خدا یا کلام پیامبر  زن در قرآن  

این بنده حقیر را از دعاهای خود بی نصیب نگذارید .

التماس دعا : مرصاد بصیر


[*] از متن بالا مهمترین نتیجه ای که عاید ما می شود اینست که دعوایی را که بعضی ایران دوستان در فضای مجازی اینترنت مطرح می کنند دعوایی کهنه و قدیمی است که حتی کسی مثل دکتر شریعتی سالیان پیش سطح خود را تا به حدی پایین آورده تا آنان را با پاسخی شایان بنوازد ! روحش شاد .

توضیح : با عرض پوزش. امکان دارد بعضی از پیوند ها (لینک ها) صحیح نباشند که بمحض اینکه فرصت کنم آنها را اصلاح خواهد کرد.

مرصاد بصیر

۱۳۸۳/٤/٢۸
امام علی ( ع ) و کشتار ایرانیان !

بسم الله الرحمن الرحیم

 

مقدمه

بعضی از ایرانیان خرد گرا (؟؟؟!!!) که بتازگی دست به قلم شده اند و نژاد پرستی را برای مقابله با اسلام برای ایرانیان از نان شب هم واجب تر می دانند سعی دارند تا به زعم خود عشق و علاقه به اهل بیت ایرانیان را به کینه و نفرت مبدل نمایند و برای دستیابی به چنین هدفی ، ناچار باید ثابت نمایند که اهل بیت ( بخصوص امام علی و امام حسن و حسین علیهم السلام ) دستشان بخون نژاد ایرانی آلوده شده و هر که خون ایرانی در رگهایش جریان دارد باید از قاتلین نیاکان خود متنفر باشد و این قاتلین نیاکان نباید دارو دسته اسکندر مقدونی یا مهاجمین چنگیز مغول یا پرتغالی ها و انگلیسی ها و روسها و امریکائیها باشد بلکه فقط و فقط باید عرب و البته نه عربهای فاتح ایران بلکه فقط باید بنی هاشم و نه هر بنی هاشم بلکه باید از اهل بیت باشد !!!

برای دستیابی به چنین هدفی هیچ چاره ای جز جعل و تحریف تاریخ وجود ندارد . تحریفی نه چندان زیرکانه و استادانه بلکه بسیار ناشیانه و ...

نا گفته نماند که دشمنی ناپاکان با پاکان روزگار در طول تاریخ و از خلقت آدم سابقه داشته و پدیده جدیدی نیست که به توضیح و کنکاش بیشتری نیاز داشته باشد و ما در این نوشتار به هیچ وجه به علل و دلایل این دشمنی نمی پردازیم که چون کفر ابلیس بر همه اشکار است ، بلکه تنها با بعضی از راههای دروغ پراکنی و کذب گویی این کذابان رسوا آشنا می شویم . 

پیش از این نحوه تحریف ترجمه ای قران ( ارائه ترجمه ای کاملاً « من درآوردی» و بحث بر سر آن ) و نیز تحریف احادیث و استفاده از احادیث جعلی توسط اینان آشنا شدیم و اینک به چند نمونه از تحریف و جعل تاریخ توسط کسانیکه بزعم خود از شیعه و اهل بیت بریده اند ، می پردازیم .

 ***

 امام علی و کشتارایرانیان

!!!!!!!!!

 نمونه اول :

 

«امام علی یکی از مشاوران نزدیک عمر (خلیفه دوم مسلمانان)  در هنگام حمله لشکر اسلام به ایران بود.  زمانی که عمر می خواست خود شخصا در این جنگها حاضر شود، امام علی به او گفت: " تو سر این سپاهی اگر بروی و کشته شوی، سپاه اسلام متلاشی می شود. تو باید مرکز خلافت را داشته باشی تا اگر سپاه اسلام شکست خورد. ایرانیان بدانند که این نیرو پشت دارد" (تاریخ طبری، جلد 5، ص 1943 و 1945، اخبار الطول ص 147 و نهج البلاغه ص 443 – 446).»

امام علی ( ع ) به خلیفه مسلمین مشاوره داده و وی را راهنمایی نموده و اتفاقاً درایت و دوراندیشی امام در این مورد مثال زدنی است ولی علت اینکه این نویسندگان محترم خردگرا ( !!!) مدام بر این طبل  « مشورت » می کوبند چه منظوری دارند ؟ ایا اگر امام علی ( ع ) به مسلمین و نیز خلیفه وقت خیانت می کرد و مشاوری خائن بود اینان دلباخته او می شدند ؟!

مگر امام بدهکار نژاد پارسیان بود که دینش را به دِینش بفروشد ؟

اینان چنین انتظاری را می توانستند از هرمزان داشته باشند که سردار ایرانیان ( والی خوزستان ) بود و پس از اسارت به مدینه برده شده و مسلمان گردید  و پس از آن مشاور عمر در فتح ایران شد.

اتفاقا یکی از مواردی که ایران پرستانی این چنین را مدیون امام علی ( ع ) می سازد ، ماجرای هرمزان است . 

 هرمزان والی خوزستان را پس از اسارت به مدینه بردند . مسلمان شد و طرف مشورت عمر در فتح مناطق مختلف ایران شد . پس از قتل عمر بدست ابولؤلؤ که یک ایرانی بود ، عبیدالله بن عمر به تهمت همدستی هرمزان با قاتل پدرش ، بی گفتگو و بدون اثبات جرم ، هرمزان را کشت . علی (ع ) به خلیفه بعدی ( عثمان ) فرمود : « باید خون مسلمانی را که بدون حکم حاکم کشته شده قصاص کرد گرچه مقتول بیگانه و قاتل فرزند خلیفه باشد » . عثمان در بدو امر فتوای علی را پذیرفت لکن چند روز بعد منصرف شد و در خطابه ای که ایراد کرد اعلام داشت که برای جلوگیری از تشویش اذهان مردم خون هرمزان را زیر پا می گذارد ... اما علی ( ع ) در انچه که گفته بود ثابت قدم ماند و در اولین روز خلافت اعلام داشت که « اگر به این فاسق ( قاتل هرمزان ) دست یابم او را به قصاص خون هرمزان خواهم کشت » . عبیدالله به شام گریخت و در جنگ صفین بدست سپاهیان امام علی ( ع ) به هلاکت رسید .

 آیا نباید نژاد ایرانی از امام علی ( ع ) بخاطر  پی گیری قصاص خون هرمزان سپاسگذار باشند ؟

اما علت بازگویی هزار باره این متن در سایتها و وبلاگهای خردگرایان (!!!) کاملاً عیان است ؛ اینان می دانند که امام علی ( ع ) در دل ایرانیان جای دارد و تنها هدف اینان سوء استفاده از عرق ملی ( بقولی حس ناسیونالیستی ) ایرانیان بر ضد کسی است که برای اقدام به هر عملی از « یا علی » مدد می گیرند . 

ضمنا اینان به کتاب فتوح البلدان بلاذری [1]دسترسی داشته اند و چون به کتاب فوق بسیار استناد کرده اند کاملا معلوم است که مورد قبول و پسند شان است . حتما هم در صفحه ۵۴ این کتاب خوانده اند که در باره موضوع « مشورت » خلاف نظر کتابهای تاریخی دیگر نوشته است و حتما هم این موضوع را نپسندیده اند که در نوشته خود منعکس نکرده اند !

***

نمونه دوم :

« پس از پایان سلطنت 3 تن از خلفای مسلمانان (ابوبکر،عمر، عثمان) نوبت سلطنت  امام علی رسید که بسیار لرزان  و کوتاه بود. اختلافات معاویه و علی بر سر قدرت بالا گرفت و سبب ساز جنگهای طولانی گردید. علی جهت تامین مخارج این جنگها مجبور بود که  باج و خراج بیشتری از ایرانیان اخذ کند. این فشارها موجب قیامها و مقاومتهای دلیرانه از سوی شهرهای مختلف ایران شد بطوری که امام علی بی رحم ترین سرداران خود، از جمله « خلید بن طویف» ،  « زیاد ابن ابیه » را بسوی خراسان، فارس، ری ، آذربایجان و سایر شهرها و بلاد اعزام داشت. 

 

در ادامه به  مواردی از سرکوب قیامهای مردم ایران در زمان خلافت امام علی می پردازیم:

 

 

·        در زمان امام علی، مردم استخر چندین  بار قیام کردند.  امام علی  در یکی از آن موارد «عبدالله بن عباس» را در راس لشکری به آنجا گسیل داشت و شورش توده ها را در سیل خون فرونشاند (فارسنامه ابن بلخی، ص 136). در مورد دیگر که مردم استخر شوروش کردند، امام علی « زیاد بن ابیه »  که از خونخواری و آدمکشی به انوشیروان دوم لقب گرفته بود به آنجا گسیل داشت تا به سرکوبی این قیام بپردازند.  در مورد جنایات و  کشتار مردم استخر توسط زیاد بن ابیه کتابها و روایت زیادی نوشته و نقل شده است(رجوع کنید به کتاب مروج الذهب، جلد دوم ص29).

    در سال 39 هجری مردم فارس و کرمان نیز سر به شورش گذاشتند و حکام ستمگر امام علی را از شهر خود بیرون کردند.  امام علی مجددا زیاد بن ابیه را به آنجا گسیل داشت  و لشکریان وی از هیچ جنایتی فروگذاری نکردند. (تاریخ طبری، جلد 6، صفحه 2657 و یا فارسنامه، ص 136)»

اولا ؛  چرا سلطنت و نه خلافت  ؟! آیا اینان پس از یک ربع قرن ، و اینهمه شعار دموکراسی که می دهند هنوز عینک « سلطنت طلبی » خود را بدور نیفکنده اند ؟

دوما ؛ اگر امام ( ع ) « جهت تامین مخارج این جنگها مجبور بود که  باج و خراج بیشتری از ایرانیان اخذ کند » دیگر در پایتخت حکومتش انقدر فقیر پیدا نمی شد که وی مجبور شود شبانه از دسترنج خود برای فقرا غذا ببرد و یا برای سیر کردن شکم اطفال یتیم ( عمدتاً بازماندگان شهدا ) با دست خود و از دسترنج خودش آرد تهیه نموده و نان بپزد ... نمونه های زیادی در تاریخ موجود و مشهور است که یا باید قبول نمایند و یا متن های دیگر تاریخی ( از جمله نمونه های بالا ) را نیز رد نمایند .

سوما ؛ چنانچه ملاحظه فرمودید علت « قیامها و مقاومتهای دلیرانه از سوی شهرهای مختلف ایران» اخذ باج و خراجهای گزاف امام علی ( ع ) از مردم ایران عنوان شده و نیز بنا به نص صریح کتاب مروج الذهب « زیاد بن ابیه » از خونخواری و آدمکشی به انوشیروان دوم لقب گرفته بود » .

براستی آیا چنین بوده است ؟ ما نیز به نص  کتابهای تاریخی مذکور ( که ایشان به ان استناد کرده است ) مراجعه می کنیم :

طبری ج ۶ صفحه ۲۶۵۷:

« شعبی گوید : وقتی علی ( ع ) نهروانیان را بکشت بسیار کسان با وی مخالف شدند و ولایت آشفته شد و بنی ناجیه به مخالفت وی برخاستند . ابن حضرمی به بصره آمد . مردم اهواز شوریدند و خراج پردازان طمع آوردند که خراج را بشکنند . پس از آن سهل بن حنیف عامل علی را از فارس بیرون کردند . ابن عباس به علی گفت : « کار فارس را به وسیله زیاد سامان می دهم » . علی دستور داد که زیاد را آنجا فرستد . ابن عباس به بصره رفت و زیاد را با جمعی بسیار به فارس فرستاد که مردم فارس را سرکوب کرد و خراج دادند ...»

در صفحه ۲۶۷۴ جلد شش ، پس از بیان مطالب بالا می نویسد :

« پیری از مردم استخر گوید : زیاد چندان مدارا کرد که مانند پیش به اطاعت و استقامت آمدند و به جنگ نپرداخت . مردم فارس می گفتند : رفتار این عرب همانند رفتار خسرو انوشیروان بود که نرمش و مدارا می کرد و می دانست چه کند

و اما در ادامه به توضیح جزئیات سرکوب توسط زیاد می پردازد :

« گوید : وقتی زیاد به فارس آمد کس پیش سران ولایات فرستاد و کسانی به یاری وی آمدند . وعده داد و آرزومند کرد و جمعی را نیز بیم داد و تهدید کرد . بعضی را بجان بعضی دیگر انداخت . بعضی ها خطر گاه دیگران را گفتند و گروهی گریختند و گروه دیگر به جای ماندند و فارس بر او راست شد ، اما با گروهی مقابل نشد و جنگی نکرد . در کرمان نیز چنین کرد .

آنگاه به فارس بازگشت و در ولایتهای آنجا بگشت و بکسان وعده های خوب داد تا مردم آرام شدند و ولایت به استقامت آمد.» 

پس ، از متن بالا چنین بر می آید که علت قیام قهرمانانه ! تنها فرصت طلبی بعضی خراج پردازان و همدستی آنان با خوارج شورشی بوده است و نیز علت اشتهار زیاد بن ابیه به خسرو انوشیروان ، خوی مدارا و مماشات وی بوده و نه خوی خونخواری وی . و مهمتر از همه اینکه با قیام قهرمانانه ! آشنا شدیم !!!

ضمنا همه کسانی که نام انوشیروان را شنیده اند به درست یا غلط لقب معروف وی را هم شنیده اند : انو شیروان عادل . حال چگونه است زیاد بن ابیه «  از خونخواری و آدمکشی به انوشیروان دوم لقب گرفته بود » ؟؟!

البته هدف ما در این نوشتار طرفداری از زیاد بن سمیه ( که بعد ها از سوی شیعیان به زیاد بن ابیه معروف شد ) نیست و در اینکه زیاد بن ابیه خونخوار و آدمکشی بیش نبوده شکی نیست ولی هر کس که اندک اطلاعاتی در باره این شخص و پسرش ( ابن زیاد ) داشته باشد می داند که ایندو - و بخصوص پدر - همانقدر که در آدمکشی مهارت و تخصص داشت در مماشات و مدارا نیز بهمان مقدار استاد بودند . و نیز اینکه سابقه آدمکشی زیاد بن ابیه به دوران معاویه بر می گردد که پس از امام علی ( ع ) و در دوران معاویه - که معاویه وی را فرزند نامشروع ابوسفیان خواند و بدینوسیله با او برادر شد - تغییر چهره داد .

و اما بعنوان مثال نویسنده محترم در باره اشتهار زیاد بن ابیه به انوشیروان باز هم به مطلبی در یکی از کتابهای معتبر و خوشنام استناد کرده است یعنی ( کتاب مروج الذهب، جلد دوم ص29 ) . بهتر است به مستند ایشان مراجعه کرده و از صداقت نویسنده مطمئن شویم :

 مروج الذهب ، جلد دوم ص ۲۹ ( ترجمه ابوالقاسم پاینده - انتشارات علمی فرهنگی - تهران ۱۳۷۴ ) :

« بسال پنجاه و سوم ، زیاد بن ابیه در ماه رمضان در کوفه بمرد . کنیه وی ابوالمغیره بود ، وی به معاویه نوشته بود که عراق را بدست راست خود مبضوط داشته و دست چپش فارغ است . معاویه حجاز را نیز بدو داد . وقتی مردم مدینه از حکومت وی خبر دار شدند کوچک و بزرگ در مسجد پیمبر ( ص ) فراهم آمدند و بخداوند استغاثه کردند و سه روز به قبر پیمبر پناهنده شدند . زیرا از ظلم و خشونت وی خبر داشتند . آنگاه در دست زیاد دانه ای پدید آمد که آن را بخارانید که سر گشود و تیره شد و آکله ای سیاه شد و از علت آن در گذشت.»

[در کتاب مروج الذهب بجز مورد بالا ،هیچ مطلب دیگری در باره زیاد بن ابیه نقل نشده است.]

از متن بالا تنها و تنها می توان نتیجه گرفت که زیاد بن ابیه مردی قسی القلب بوده که مردم حجاز از وی هراسان بودند ولی اینکه آیا می توان از این  متن همچنین نتیجه گرفت که زیاد بن ابیه در فارس و کرمان و اهواز نیز قساوت و خونخواری کرده است ؟ ... بخصوص از متن ایشان چنین بر می آید که در آدرس مذکور سند جنایتهای بیشمار زیاد بن ابیه را در فارس و کرمان و اهواز خواهیم یافت . بهتر است یکبار دیگر متن فوق را با هم مرور کنیم :

 «  در مورد جنایات و  کشتار مردم استخر توسط زیاد بن ابیه کتابها و روایت زیادی نوشته و نقل شده است(رجوع کنید به کتاب مروج الذهب، جلد دوم ص29).»

ما رجوع کردیم و در این آدرس،  کتابها و روایات زیادی (!!! ) نیافتیم . شما نیز نگردید که « یافت می نشود جسته ایم ما » .

حال چون به کتاب فارسنامه ابن بلخی[2] نیز استناد شده ، مطلب فوق را از فارسنامه ابن البلخی بخوانیم :

فارسنامه ابن بلخی :

 « پس حادثه امیرالمومنین عثمان افتاد و نوبت خلافت امیرالمومنین علی علیه الصلوه والسلام آمد . ولایت عراق و پارس جمله بعبدالله بن عباس رضی الله عنهما سپرد و ان فور مردم اصطخر دیگر باره سر بر آوردند و غدر کردند . عبدالله بن عباس لشگر انجا کشید و اصطخر بقهر بگشاد و خلایقی بی اندازه بکشت و چون این آوازه بدیگر شهرهای پارس افتاد هیچکس سر نیارست آوردن . جمله صافی و مستخلص ماند و هر روز اسلام ایشان زیادت می شد تا همگان بر گذشت روزگار مسلمان شدند .و در پارس تا اسلام ظاهر شدست ، همگان مذهب شنت و جماعت داشته اند »

[کل مطلب در مورد امیرالمومنین علی ( ع ) در فارسنامه همین بود که خواندید ]

توجه : چنانچه از متن اصلی بر می آید مردم استخر قبل از خلافت امام علی شورش کرده بودند و پس از خلافت ایشان نیز یکبار دیگر شوریدند که شورش توسط لشگری که عبدالله بن عباس به انجا کشید ( بنا به منابع دیگر ؛ لشگر به انجا فرستاد ) و  اینکه « در زمان امام علی، مردم استخر چندین  بار قیام کردند » صحیح نیست . ضمن اینکه نویسنده محترم در نقل همین قسمت نیز امانت را رعایت نکرده و الفاظ و واژه ها را تغییر داده است .

 

***

 

نمونه سوم :

«   مردم خراسان نیز در زمان امام علی برای چندین بار قیام کردند و چون چیزی نداشتند بعنوان باج و خراج بپردازند، از دین اسلام برگشته و به مقاومت سخت و جانانه ای دست زدند.  امام علی «جعده بن هبیره» را بسوی خراسان فرستاد. او مردم نیشاپور را محاصره کرد تا مجبور به صلح شدند. ( تاریخ طبری، جلد 6، ص 2586 و فتوح البلدان ص 292) »

و اما متن اصلی فتوح البلدان بلاذری صفحه ۲۹۲ :

 فتوح البلدان بلاذری - صفحه ۲۹۲ :

« هنگامیکه علی بن ابیطالب به روزگار خلافت خویش در کوفه بود ، ماهویه مرزبان مرو به خدمت وی شد . علی ( ع ) به دهقانان و اسواران و دهسالاران نامه نوشت که جزیه بدو پردازند . اهل خراسان سرباز زدند . پس علی ( ع ) جعده بن هبیره مخزومی را که پسر ام هانی دختر ابوطالب بود بدان جای روانه کرد . اما فتحی دست نداد و امر خراسان همچنان پریشان بود تا امام علی ( ع ) کشته شد .»

البته چه از متن بالا و چه از متن نویسنده محترم کاملا بوی کشتار می آید !!!

 

***

نمونه چهارم :

«     در زمان امام علی مردم شهر ری نیز سر به طغیان برداشتند و از پرداخت خراج خوداری کردند. امام علی، «ابوموسی» را با لشکری زیاد به سرکوب شوروش فرستاد و امور آنجا را بحال نخستین برگرداند. ابوموسی پیش از این طغیان  نیز، یکبار دیگر بدستور امام علی به جنگ مردم شهر ری گسیل شده بود.  (فتوح البلدان ص 150) »

به خود منبع مذکور (فتوح البلدان ص 150) مراجعه می کنیم :

فتوح البلدان بلاذری - صفحه ۱۵۰ :

عباس بن هشام از پدرش و او از جد وی روایت کند که : علی ( ع ) به یزید بن حجبه بن ...بن عکابه را ولایت ری و دستبی داد . در خراج آن کسری پدید آمد . علی ( ع ) یزید را به زندان افکند ، چون از زندان بیرون شد به معاویه پیوست .پیش از آن ، ابو موسی به جنگ اهل ری که شوریده و عهد شکسته بودند شده بود و امور انجا را بحال نخستین باز آورده بود .»

اگر هر دو مطلب فوق بدقت مطالعه شود نکات تحریفی لو رفته و کلی باعث انبساط خاطر می گردد :

اولا ؛  امام در برخورد با والی ری که خیانت در امانت کرده ، عدالت و قاطعیت نشان می دهد .

دوما ؛ ابو موسی ، پیش از آن ( پیش از ولایت یزید بن حجبه که قطعا پیش از خلافت امام علی ( ع ) می باشد ) به جنگ اهل ری رفته و نه زمان امام علی ( ع ) و « یکبار دیگر » !!!

 

***

نمونه پنجم :

«  علی ولایت آذربایجان را نخست به سعید بن ساریه خزاعی و سپس به اشعث بن قیس داد. یکی از شیوخ آذربایجان نقل می کند که ولید بن عقبه همراه با  اشعث بن قیس به آذربایجان می آیند . و چون ولید آن دیار را ترک کرد ، مردم آذربایجان قیام کردند. اشعث از ولید طلب یاری کرد و ولید برای یاری وی سپاهی از کوفه به در آنجا گسیل داشت. اشعث، حان به حان (حان= خانه به خانه) فتح کرد و پیش رفت. و پس از فتح آذربایجان گروهی از تازیان اهل عطا را بیاورد و در آنجای ساکن ساخت و آنان را فرمان داد که مردم را به اسلام خوانند. (فتوح البلدان، بلاذری)»

پس متن فوق را با دقت خوانده و با متن اصلی مقایسه نمایید :

فتوح البلدان بلاذری - صفحه ۱۶۶ :

« حسین بن عمرو و احمد بن مصلح اردی از شیوخ اهل آذربایجان روایت کنند که : ولید بن عقبه به آذربایجان آمد و اشعث بن قیس همراه وی بودو چون خود بازگشت ، اشعث را بر آن جای گمارد .در انهنگام آذربایجان بشوریدند . اشعث از ولید طلب یاری کرد و او سپاهی عظیم از اهل کوفه فرستاد . اشعث حان به حان فتح می کرد و پیش می رفت - و حان بزبان مردم آذربایجان باغستان است - تا با همان شرایط صلح حذیفه و عتبه بن فرقد ، آذربایجان را فتح کرد و از تازیان اهل عطا و دیوان گروهی بیاورد و در انجای ساکن ساخت و آنان را فرمان داد که مردم را به اسلام خوانند .

پس از او سعید بن عاص والی گردید و به جنگ آذربایجان رفت و بر اهل موقان و گیلان غالب آمد ... پس از آن علی بن ابیطالب ، اشعث را ولایت آذربایجان داد . چون به آذربایجان رسید ، چنان دید که اکثر مردمان اسلام آورده اند و قرآن می خوانند . پس گروهی از تازیان اهل عطا و دیوان را در اردبیل مسکن داد و آن شهر را آبادان گردانید .» 

اولا ؛ با توجه به اینکه ولید بن عقبه در زمان عمر والی کوفه بود و مشهور است که بعلت مستی نماز صبح را بجای دو رکعت ، چهار رکعت خواند و ... امام (ع ) در زمان عثمان حد وی را جاری ساخت و پس از ان سعید بن عاص والی کوفه گردید . پس این حوادث مربوط به دوران خلافت امام علی ( ع ) نیست و در دوران امام علی ( ع ) مردم آذربایجان همگی مسلمان و قرآن خوان شده بودند .

دوما ؛ جاعل محترم ! آخر داستان را ( علی ولایت آذربایجان را نخست به سعید بن ساریه خزاعی و سپس به اشعث بن قیس داد. ) در ابتدا نوشته تا چنین القا نماید که همه ماجرا در زمان امام علی ( ع ) اتفاق افتاده است.

 

 

 

 

 یا علی مدد

 

 

 


 

[1] احمد بن یحیی بن جابر بن داود که اصالت ( عرب و عجم بودنش ) معلوم نیست و در جوانی به دربار مامون راه یافت و در مدح وی اشعاری دارد . پس از آن در نزد متوکل عباسی ( همانکه قبر امام حسین ( ع ) را تخریب کرد ) مقام و منزلت یافت و در هنگام خلافت مستعین مقامی بزرگ یافت و نزد خلیفه ارجمند گردید و اشعاری در مدح وی سرود . وی پنجسال تربیت فرزند المعتز را بعهده داشت ... سرانجام در سال ۲۷۹ در گذشت .[به نقل از مقدمه کتاب فتوح البلدان] با وجود اینکه بعید بنظر نمی رسد چنین شخصی بر علیه علویان قلمفرسایی کند لکن امانت را در گزارش تاریخ رعایت کرده است .

کتاب فتوح البلدان بلاذری آخرین کتاب عمده ای است که در باب فتوحات مسلمین بدست ما رسیده است . مسعودی در مروج الذهب گوید : در باب فتوح ، کتابی بهتر از کتاب بلاذری نمی شناسم .

[2] فارسنامه ابن البلخی در حدود سالهای ۵۰۰ تا ۵۱۰ هجری قمری تالیف شده است و مولف آن ناشناس است . این کتاب را در سال ۱۳۳۹ قمری ( ۱۹۳۱ م ) دو نفر از مستشرقین انگلیسی بنامهای گای لیسترانج و رینولد الن نیکلسون تصحیح نمودند [ به نقل از مقدمه کتاب فارسنامه ].

کل کتاب  که بزبان فارسی نوشته شده در ۱۴۰ صفحه در قطع جیبی می باشد که بیشتر کتاب را به طبقه ملوک فارس ( ایران قبل از اسلام ) تخصیص داده است که بنظر می آید از افسانه های شاهنامه تاثیر گرفته است و بهیچوجه از نظر تاریخی سندیت ندارد و قابل استناد نیست چرا که استناد به شاهنامه بهتر از استناد به فارسنامه است !

 

و در ادامه :

 

 

 پنج نمونه دیگر از دروغ گویی دشمنان اسلام در باره امام علی ( ع )

 

 دروغ پراکنی ها و تحریف و جعل تاریخ توسط  ایرانیان خردگرا(!!!‌) صرفاً مربوط به کشتار ایرانیان نمی شود بلکه مطلب کم آورده و پا را فراتر گذاشته و به اعرابی هم که توسط امام علی ( ع ) به درک واصل شده اند دلسوزی کرده و برای مخدوش ساختن چهره جوانمرد عرب در نزد ایرانیان ، دشمنی با نژاد عرب را به فراموشی سپرده اند .

به چند نمونه از تلاش انسان دوستانه این هموطنان خرد گرا (!!!) توجه فرمائید :

نمونه اول ) [علی]  پوست تیره پر رنگ، چشمان برآمده ، سر طا س  و  قدی کوتاه داشت.

نمونه دوم ) علی برخلاف ادعاهای صرفا مکتبی و مذهبی، فردی ثروتمند بود بطوریکه تنها از راه نخلستانهای خود سالانه 40 هزار دینار درآمد داشت.

نمونه سوم ) امام علی و یارانش در یک روز، 2500 نفر از خاندان « ازد» را سر بریدند، به نحوی که کسی زنده نماند تا دیگری را دلداری دهد. (مروج الذهب،جلد اول، ص 729)

نمونه چهارم )

امام علی در نبردی بنام « لیله  الحریر» چیزی  بالغ بر تن  500 تا 900 نفر کشت.

 

 

نمونه پنجم ) عبدلله خررمی با 70 نفر از همراهانش  از بیم جان به دژی پناه برد. به دستور امام علی، دژ به آتش کشیده شد که در جریان آن تمامی این افراد زنده زنده در آتش سوختند؛ بطوری که بوی گوشت بریان شده این انسانهای نگون بخت در هوا پخش و مردم را آزار داد.

(علی مرزی نامتناهی، حس صدر، ص 199)

 

 

 

 

 

و اما در باره این چند « مشتی از خروار ها ! » باید به نکات زیر توجه داشت :

نمونه اول و نمونه های نظیر آن؛  تنها باعث می شود که انسان در سلامت عقل نویسنده تردید کند . براستی اینان در چه فکری اند و ایا همانقدر سطحی نگرند که تصور می کنند این بزرگان باید مثل تمثالهایی که در دست بعضی مردم موجود است - چهره ای از یک زن زیبا که ریش و سبیل به ان ضمیمه شده است - باشند  ؟!!! 

 البته این تصاویر مختص به ائمه نیست و ما ایرانیان زیبا پرست همین بلا را بر سر زرتشت هم آورده ایم (بطور حتم دوستان در سایتها و وبلاگهای خردگرایان !!! شاهد این مدعا را دیده اند) . 

و اصلا باچه هدفی اقدام به درج مشخصات ظاهری امام ( انهم بصورت ناقص ) کرده اند ، انگار که دخترکی مشخصات خواستگار دختر همسایه را - چشم دیدنش را ندارد - بیان می کند : « [علی]  پوست تیره پر رنگ، چشمان برآمده ، سر طا س  و  قدی کوتاه داشت» . گویا که مثلا « گاندی » خیلی زیبا و خوش هیکل و خوش تیپ بوده که توانست هند را از زیر سلطه انگلستان رهایی بخشد !

و اما ، ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه به نقل از نصر بن مزاحم منقری مشخصات ظاهری امام علی بن ابیطالب را چنین توصیف می کند :

«  على (ع) مردی مستوى القامه ، چشمهاى درشت سیاه‏ ، چهره‏اش از زیبایى همچون ماه شب چهارده ، رنگ چهره‏اش گندمگون و بینى او کوچک و ظریف بود. سینه‏اش ستبر ، دستهایش قوى ، گردنش مانند ابریق فضّه ( جام سیمین ) ، اصلع ( یعنى پیشانى بى موى) در پشت سر موهاى خفیف ، کتف و سر شانه‏هایش همچون دوش شیر شکار افکن بود ، ساعد و بازویش همچون یکدیگر و داراى ماهیچه‏هاى سخت فشرده بود و هر گاه بازوى مردى را به دست مى‏گرفت راه نفس کشیدن را بر او مى‏بست و نمى‏توانست نفس بکشد. چون براى جنگ راه مى‏افتاد شتابان حرکت مى‏کرد و خداوند متعال در جنگهایش او را با نصرت و ظفر یارى مى‏داد. »

 

نمونه دوم ؛ در باره این ثروتمند تاریخ اسلام ، در بیشتر منابع معتبر تاریخ اسلام آمده است که مثلا برای خرج عروسی زره خود را فروخت ، یا اینکه برای امرار معاش بارها زره خود را امانت گذاشت و قرض گرفت و یا اینکه از آبکشی برای کشاورزان مدینه امرار معاش می کرد و ... در دوران خلافت سنگ به شکم می بست و نان خشک جو می خورد و ...

در یکی از منابعی که توسط این هموطنان خرد گرا !( مروج الذهب) معرفی شده است در باره ثروت این ثروتمند عرب می خوانیم :

« او علیه السلام در ایام خویش جامه نو نپوشید و ملک و مالی نیندوخت مگر انچه در ینبع داشت که آنرا صدقه و وقف کرده بود .» ( منظور همان نخلستانی که سالانه هزار دینار درآمد داشت ).

 

نمونه سوم ؛ منبع مورد استناد این خبر را با هم بخوانیم :

مروج الذهب -صفحه ۷۲۹:

پس از جنگ جمل ...

« به ابی لبید جهضمی که از قوم ازد بود گفتند : « علی را دوست داری ؟ » گفت : « چگونه کسی را که در یک قسمت روز دوهزار و پانصد کس از قوم مرا کشته است دوست داشته باشم ؟ آنقدر از مردم کشت که کسی نبود کسی را تسلیت گوید و هر خاندانی به کشتگان خود مشغول بود ».

پس :

 امام و یارانش این تعداد از قوم ازد را در صحنه جنگ جمل کشتند، نه اینکه « سر بریدند » !

 

نمونه چهارم ؛ اولاً باید گفت که « لیله الهریر» یا « یوم الهریر » نبرد مستقلی نبوده و آخرین روز جنگ صفین است که حتی در طول شب جنگ ادامه پیدا کرد و زمانی که در بامداد لیله الهریر شکست معاویه قطعی شد قرآن ها را بسر نیزه کرد.

دوماً شبانه روز « الهریر » ، هولناکترین زمان جنگ صفین بود و یاران مولا بار دیگر رشادت و شجاعت مولا یشان را شاهد بودند. بخصوص که بنا به روایات این ۵۰۰ تا ۹۰۰ نفر همگی از وسط دو شقه شده بودند ( قربان ضرب شصتت مولا جان).

سوماً اینکه در صحنه جنگ ، حلوا خیرات نمی کنند . مگر اینکه غلط املایی اینان (لیله  الحریر ) بر خودشان  مشتبه شده باشد که امام ( ع ) باید این ۵۰۰تا ۹۰۰ نفر را در « حریر » می پیچیده یا به آنان  پارچه های حریر خلعت می داده است !

 

نمونه پنجم ؛ از همه جالبتر است . ماجرا چیست ؟

ماجرا از این قرار بود که پس از شهادت «محمد ابن ابى بکر» به دست «عمرو عاص» و قرار گرفتن مصر در اختیار او ، معاویه جسور شد و قصد غلبه بر بصره را داشت، نامه‏اى براى مردم آن سامان نوشت تا آنجا را از اختیار حضرت خارج سازد و این کار به دست « ابن حضرمى» انجام شد و او به اتّفاق گروهى از منافقان بر قسمتهایى از بصره مسلّط شد و امنیت ان خطه را بخطر انداخت . هنگامی که حضرت خبر یافت مردی تمیمی را فرستاد تا قوم تمیم را که از ابن حضرمی حمایت می کردند هدایت و نصیحت نماید که آنان با این مرد تمیمی خصومت کردند ...

و بهتر است ادامه ماجرا را از منبع مورد استناد ایشان ( علی مرزی نامتناهی، حس صدر، ص 199 ) مرور کنیم :

« این بار امیرالمومنین ( ع ) تمیمی دیگری بنام جاریه بن قدامه را بهمراهی تعداد کافی مرد جنگ روانه بصره کرد . جاریه توفیق یافت تا جمعی از افراد قبیله را با خود همراه کند . سپس با سربازانی که در اختیار داشت بجنگ با عبدالله دست زد . عاقبت عبدالله حضرمی و هفتاد تن از یارانش بقلعه کهنه ای در بصره پناه بردند . جاریه خواست تا تسلیم شوند که نپذیرفتند . پس از اتمام حجت ، قلعه را آتش زد و همه هفتاد تن در قلعه سوختند.»

چنانچه ملاحظه شد ؛ اولاً عبدالله حضرمی ( و نه حزرمی ) عامل و مامور معاویه برای ایجاد شورش و بلوا در بصره ( که اهالی آن نظیر قوم ازد که ذکر ان رفت پس از جنگ جمل نظر خوشی نسبت به امام علی نداشته اند ) بود و هیچ عقل سلیمی تسامح و تساهل در برابر دشمن را نمی پذیرد .

دوماً امام علی ( ع ) در بصره نبوده که دستور سوزاندن انها را بدهد بلکه در کوفه بوده و  از متن مورد استناد آنان استنباط می شود که جاریه ناچار به انجام چنین عملی بوده و پس از اتمام حجت حق خائنین و معاندین را کف دستشان گذاشته است .

سوماً هم اینکه از « بوی گوشت بریان شده این انسانهای نگون بخت در هوا پخش و مردم را آزار داد » در متن اصلی خبری نیست و نویسنده محترم خود را در آن بحبوحه حس کرده و بوی سوختگی را خود شخصاً استشمام نموده است !

 

 

 

 

 

 

مرصاد بصیر

۱۳۸۳/۳/٢٩
داستان « ارینب» ، هم فال و هم تماشا

 

هو المحبوب

 

قبل از اینکه به مطلب « زن در قرآن » - که هم مفصل و هم تکرار مکررات است - بپردازیم بهتر دیدم تا ضمن بازخوانی یک داستان شیرین تاریخی - البته بدون مستند موثق - با تحریفات دوستان تحریفگر مان بیشتر آشنا شویم ...*

هم فال و هم تماشا

شاید داستان « ارینب » را شنیده باشید ؛  یزید در زمان حکومت پدرش ، در سفری به حجاز ( اینکه ایا یزید شخصا از دمشق به حجاز سفر کرده یا نه جای سوال و تحقیق دارد ) شیفته زنی زیبا می گردد  این زن ، همسر یکی از نوکران معاویه است ...

 زین العابدین رهنما نویسنده کتاب داستانی « زندگانی امام حسین ( ع ) »** که پیشتر هم کتاب داستانی « زندگانی پیامبر » را برشته تحریر در آورده است ،  سعی کرده است به شیوه جرجی زیدان ( مولف و مورخ مسیحی لبنانی ) ، با استفاده از داستانی عشقی ، بازگویی و نیز مطالعه تاریخ را جذاب و شیرین نماید که بهمین منظور  داستان ارینب را خمیر مایه این کتاب قرار داده است ( تا شاید بتواند ضمن نوشتن یک رمان تاریخی - مذهبی ، در مجله سیاه و سپید نیز چاپ نماید ) .

 

بهتر است خلاصه داستان را از مقدمه ای که دکتر مهدی پرهام برای این کتاب نوشته است عینا باز خوانی کنیم :

« ... و اما فصلی که از نغمه های عشق لبریز است ، فصلی است که مربوط به داستان « ارینب » است . دختری دلفریب و شهر آشوب که یزید سودای همسری او را در سر می پرورد و او به همسری عبدالله بن سلام ، کفیل ولایت کوفه در می آید ، در این زمان عمر فوت کرده ، عثمان کشته شده ، مولای متقیان علی امیر مومنان چشم از جهان بسته و معاویه بن ابی سفیان خلیفه ی مقتدر مسلمین گردیده است ... یزید زن باره و شراب خواره و عاشق پیشه اشعار لطیف می سراید و در عشق نافرجام ارینب غم انگیز ترین نغمه های عاشقانه را سر می دهد :

 « دوستان من ! برایم شراب بریزید و آهنگ بنوازید تا با یاد شورانگیز او شاد شوم .

او که اگر دامان پیراهنش  به زمین نمی سائید تیمم با خاک برایم هرگز جایز نمی شد .

 اگر میگساری به آئین محمدی حرام شده تو ای ساقی من ،

 شراب را به آئین مسیح به من ده »

خلیفه می بیند اگر یزید بر این شیوه پیش رود خلافتش ممتنع است . او را می طلبد و از او قول می گیردکه از افراط بپرهیزد و در عوض مطمئن باشد که ارینب به عقد او در خواهد امد و فی الفور دستور می دهد شوهر ارینب را احضار کنند و دو مشاور با تدبیر خود : ابو هریره [همان متخصص جعل حدیث معروف]و ابو دردا را مامور می کند که از او پذیرائی نمایند و او را تشویق کنند تا از « هند » دختر خلیفه خواستگاری نماید . عبدالله مثل هر خام طبع دنیا داری مسحور حشمت و جلال دستگاه معاویه می شود و به سه طلاقه نمودن ارینب تقاضای همسری هند را می کند . معاویه ی سائس و فریبکار همین که طلاق صورت می گیرد به او بی اعتنائی می کند . عبدالله می فهمد فریب خورده ، شرمسار سر به بیابان می گذارد .

جان کلام اینجاست که ابوهریره و ابو دردا از صحابه پیغمبراند که به خواستگاری ارینب برای یزید می روند و به خلاف مردم این روزگار که چنین کاری از ایشان دور نیست ، انسان به اعجاب در می اید که صحابه پیامبر در دستگاه شدادی چون معاویه چه می کنند ؟! ... باز شگفتی انسان افزون می شود وقتی می بیند که همین دو برده ی سرسپرده به محض رسیده به مدینه ، قبل از دیدار ارینب به خدمت حسین بن علی می رسند . این هم از عجایب است ... و باز عجیبتر اینکه وقتی حسین از قصد ایشان اگاه می شود از اینها می خواهد که از طرف او هم خواستگاری نمایند و [باز هم عجیب اینکه ] انها هم صادقانه قبول می کنند و تدبیر حسین موثر می افتد و ارینب ، نوه ی رسول الله را بر یزید ترجیح می دهد که بعدا در کمال طهارت حسین او را به شوهر پشیمانش بر می گرداند ...»

کل داستان همان بود که خواندید ، داستانی پر از عجایب ( حتی صدای دکتر پرهام را در آورده است ) که البته پایه و اساس تاریخی محکمی ندارد ( نظیر بسیاری داستانها و روایتهای کتاب مذکور ) ، چه برسد به اینکه  بی مغزی  هم پیدا شود و با استفاده از داستان ارینب ( انهم با استناد به یک رمان تاریخی - عشقی - مذهبی ) ادعا نماید که دشمنی یزید با امام حسین ( ع ) ریشه در رقابت بر سر عشق ارینب داشته است ... و مهمتر اینکه قسمت پایانی داستان ( ... بعدا در کمال طهارت حسین او را به شوهر پشیمانش بر می گرداند ...) را حذف می کند تا حسین ( ع ) را یک « عشق ربا» یا « معشوق ربا» ی نامردی جلوه دهد .

 

***

 

 معرفی چند کتاب مفید در بارخ حقوق « زن »

هرچه بیشتر در باره زن و مسائل مربوطه می خوانم بیشتر باورم می شود که در تمامی موارد ( جایگاه زن در خانه و اجتماع ، حقوق زن و ... تعدد زوجات و ...) استادان بزرگوار حرف آخر را زده و گفتنی ها را گفته اند و برای گوشهای شنوا حجت را تمام کرده اند .

 کسانی که مایلند در این باره بیشتر بدانند و بخوانند بهتر است همین دو کتاب را دانلود نموده و مطالعه نمایند :

۱ -  نظام حقوق زن در اسلام  متفکر شهید علامه مطهری ( پیوند :  مطالعه / دانلود ).

۲ -مسأله حجاب  شهید مرتضی مطهری ( پیوند : مطالعه / دانلود ).

و اما معرفی جزوه ای کوچک از استادی دیگر را وظیفه خود می دانم و از دوستانی که اثری از آن در فضای اینترنت سراغ دارند خواهشمندم که ما را مطلع فرمایند :

زن در چشم و دل محمد (ص )

 

 

دکتر علی شریعتی

 

***

« در اینباره بسیار گفته اند و بسیار ناگفته مانده است . آنچه گفته اند یا سخن دشمن است و از سر دشمنی ، گزافه و دروغ و تهمت و مسخ واقعیت های تاریخی ، و یا سخن دوست است و بیشتر تلاشی ( و غالبا نا موفق ) برای تاویل و توجیه مسائل ، بگونه ای که در « قالب پسند » زمان و مردم زمانه بگنجد و این هر دو ، محققی را که جز در پی واقعیت نیست و جز حقیقت تعصبی ندارد ، از جستجو بی نیاز نمی کند .»

مطالب بالا اولین پاراگراف از یک جزوه چند صفحه ای است که توسط استاد مرحوم دکتر شریعتی نوشته شده است که هنوز پس از سالیان دراز خواندنش پر ثمر است .

و اینک چند پاراگراف اخری از این جزوه را تقدیم دوستان عزیز می کنم :

« آنچه می خواهم بگویم اینست که مساله « تعدد زوجات » را  در گذشته و بخصوص در جامعه ای ابتدائی نباید بدان معنی که امروز از ان احساس می شود گرفت و آنرا با چشم این عصر دید .

نکته دیگری که در باره زندگی خصوصی پیغمبر باید دانست - و این یک مساله روحی و غریزی است - اینست که در مدینه پیغمبر از هیچ یک از زنانش فرزندی نیافت در حالیکه این زنان ، که جز عایشه همگی بیوه بودند ، در خانه شوهران سابقشان دارای فرزندانی بودند و این یکی از شگفتی های زندگی محمد است ...

اما حرمسرای محمد چگونه است ؟ چند اتاق گلی است متصل به مسجد ، سقفش از شاخ و برگ درخت خرما پوشیده . خانه عایشه که سوگلی حرم بوده است نیمه اش با پوستی فرش شده و نیمه دیگرش را شن بسیار نرم ریخته اند . قندیلهای این قصر عبارتست از شاخه های نخل که می سوزد ! مطبخش و خوراکش ؟ :

تا مرد از نان جو سیر نخورد ، گاه می شد که دو ماه می گذشت و آتشی در منزل وی بر افروخته نمی شد و در این مدت غذاشان خرما و آب بود . گاه از شدت گرسنگی سنگ بر شکم می بست ...!

من هرگاه که بیاد خانه و زندگی محمد می افتم که جوانی و کمال را با بیوه زنی پنجاه تا هفتاد و سه ساله گذراند و در پیری با بیوه زنانی جا افتاده و بچه دار ، چون ام سلمه و زینب دختر خزیمه ( مادر بینوایان ) و بخصوص حفصه ( بیوه زنی زشت : بنا به اعتراف پدرش ) سر کرد و خانه اش آن بود و خوراکش آن ، نمی توانم از افسوس خودداری کنم که محمد می توانست زنانی زیباتر از آنها داشته باشد و زندگی یی بهتر از این و نیز هرگاه که سخنان نویسندگانی را می خوانم که از شهوترانی محمد سخن می گویند و از حرمسرای محمد ، نمی توانم از شرم پریشان نشوم که یک انسان ، حتی مویسنده ، تا کجا می تواند ننگین شود و بخاطر مصلحتی زشت سیمای حقیقتی زیبا را که فخر انسان است و سرمایه تاریخ به چنین پلیدیها بیالاید !!

 یا حق

 

 

 

 

 


 

 

* این قبیل داستانها حتی برای مغز های مالیخولیایی سازنده اش هم مضحک و مسخره و باور نکردنی است .ولی پس از چند مطلب جدی و خشک بهتر دیدم کمی باعث تفریح دوستان گردم ، همین .

** زندگانی امام حسین ( ع ) - زین العابدین رهنما - موسسه انتشارات امیر کبیر ، تهران ، ۱۳۶۱

 

مرصاد بصیر

۱۳۸۳/۳/۱٠
زن در قرآن

 

هو المحبوب

  

 

 آنچه در اين مقاله مد نظر مي باشد آشكار سازي خوي بربريت اسلام در رفتار وحشيانه با زنان است.

 

وبلاگ سابق الذکر

 

 

  • نمونه اول :

« زنان شما كشتزار شمايند. هر زمان و به هر طريق كه خواستيد به كشتزار خود نزديك شويد»

بقره : ۲۲۳

ببينيد كه اسلام چه نيكو با زنان رفتار مي كند. زنان به عنوان كشتزاري معرفي مي شوند كه به وسيلهُ مردان كاشته مي شوند. چه افتخاريست براي يك زن مسلمان!

 

  • نمونه دوم :

« مردان را بر زنان حق تسلط و نگهباني است.  به واسطهُ آن برتري كه خدا بعضي را بر بعضي مقرر داشته است. و هم به واسطهُ آن كه مردان بايد از مال خود به زنان نفقه بدهند. پس زنان شايسته و مطيع آنهايند كه در غيبت حافظ حقوق شوهرانشان باشند. و آنچه را خدا به حفظ آن امر فرموده نگه دارند. و زناني كه از مخالفت آنان بيمناكيد ‘ ابتدا آنها را موعظه كنيد اگر  مطيع نشدند از خوابگاه آنها دوري كنيد. باز مطيع نشدند به زدن آنها را تنبيه كنيد. چنانچه اطاعت كردند ديگر هيچگونه ستم بر آنها روا نداريد. همانا خدا بزرگوار و عظيم الشان  است.»

نساء : ۳۴

اولين نكته اي كه در اينجا حائز اهميت است اين است كه قرآن آشكارا مي گويد مردان برتر از زنان هستند. دوم اينكه اسلام به مردان آموزش مي دهد كه زنان را با رفتار وحشيانه و ارعاب كنترل كنند.

 

  •  نمونه سوم :

زناني كه عمل ناشايست انجام دهند 4 شاهد مسلمان بر آنها بخواهيد. چنانچه شهادت دادند آنها را در خانه نگه داريد تا زمان مرگشان فرا رسد.

اگر در ميان شما دو مرد مبادرت به عمل زشتي كردند. هر دو را مجازات كنيد. اگر توبه كردند آنها را به حال خود واگذاريد.

 نساء : ۱۵-۱۶

 همانطور كه مي بينيد هر گونه خلاف جنسي زنان مجازات مرگ به دنبال دارد. اما انحراف مردان از طرف خدا قابل بخشش است.

 

 نمونه چهارم :

آنان كه به زنان خود نسبت زنا بدهند و بر اين ادعا جز خود شاهدي نداشته باشند چهار بار سوگند بخورند.

نور : ۶

در اينجا مي بينيد كه يك مرد مي تواند به راحتي به زنش تهمت بزند و طبيعتا" او را به مرگ محكوم كند و فقط كافيست كه 4 مرتبه شهادت ياد كند كه گفتار او صحيح است. اما از طرف ديگر زنان چنين حقي را در اسلام ندارند.

 

 

چندی پيش به وبلاگ يکی از دخترانی که سعی دارند تا خود را فیمنيست معرفی نمايند سری زدم . ايشان با قلم شيوا و زيبايش سعی وافر داشت تا آياتی مسجع و منظم از آفرينش انسان را به خوانندگانش نازل نمايد !

« خدا قبل از آدم ، حوا را آفريد و به او گوشزد کرد که پس از آفرينش آدم - چون آدم خشن و خود خواه است - چنين بنماياند که خدا اول آدم را افريد و سپس حوا را و نيز خاطر نشان کرد که :  اين راز بايد بين ما زنها بماند ...» ( البته نقل به مضمون ) .

اگر مطالب بالا در يک وبلاگ زنانه درج شده بود چندان دور از انتظار نبود ولی برای کسی - لااقل - با اسم مجازی مردانه چيزی جز « کاسه داغتر از آش » نمی توان گفت .

البته اين مطلب نيز ترجمه ای از يکی از سايتهای آبکی ضد اسلامی است که بدون هيچ تحليل عقلی و منطقی نوشته شده و نويسنده تنها سعی داشته تا به خوانندگان ناآگاهش مطالبی را يکطرفه القاء نمايد .

بهر حال چند نمونه از ايات قرآن بهمراه نظرات کارشناسی ! نويسنده را خوانديم و اکنون ابتدائاً بدون هيچ نظری و اظهار عقيده ای همان آيات نمونه های فوق را بهمراه ترجمه فارسی با هم مرور می کنيم :

نمونه اول ) بقره : ۲۲۲-۲۲۳

« وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْمَحيضِ قُلْ هُوَ أَذًى فَاعْتَزِلُوا النِّساءَ فِي الْمَحيضِ وَ لا تَقْرَبُوهُنَّ حَتّى يَطْهُرْنَ فَإِذا تَطَهَّرْنَ فَأْتُوهُنَّ مِنْ حَيْثُ أَمَرَكُمُ اللّهُ إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ التَّوّابينَ وَ يُحِبُّ الْمُتَطَهِّرينَ( 222)
نِساؤُكُمْ حَرْثٌ لَكُمْ فَأْتُوا حَرْثَكُمْ أَنّى شِئْتُمْ وَ قَدِّمُوا ِلأَنْفُسِكُمْ وَ اتَّقُوا اللّهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّكُمْ مُلاقُوهُ وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنينَ(223)
»
 و از تو، در باره خون حيض سؤال مى‏كنند، بگو: «چيز زيانبار و آلوده‏اى است( آن رنجى است (براى زنان)) ؛ از اين‏رو در حالت قاعدگى، از آنان كناره‏گيرى كنيد! و با آنها نزديكى ننمايد، تا پاك شوند! و هنگامى كه پاك شدند، از طريقى كه خدا به شما فرمان داده، با آنها آميزش كنيد! خداوند، توبه‏كنندگان را دوست دارد، و پاكان را (نيز) دوست دارد.
 زنان شما، محل بذرافشانى ( کشتزار ) شما هستند؛ پس هر زمان كه بخواهيد ( پس براى كشت فرزند صالح) بدانها نزديك شويد هرگاه (مباشرت آنان) خواهيد ، مى‏توانيد با آنها آميزش كنيد. و (سعى نمائيد از اين فرصت بهره گرفته، با پرورش فرزندان صالح ) اثر نيكى براى خود، از پيش بفرستيد! و از خدا بپرهيزيد و بدانيد او را ملاقات خواهيد كرد و به مؤمنان، بشارت ده!

 

نمونه دوم ) نساء : ۳۴


الرِّجالُ قَوّامُونَ عَلَى النِّساءِ بِما فَضَّلَ اللّهُ بَعْضَهُمْ عَلى‏ بَعْضٍ وَ بِما أَنْفَقُوا مِنْ أَمْوالِهِمْ فَالصّالِحاتُ قانِتاتٌ حافِظاتٌ لِلْغَيْبِ بِما حَفِظَ اللّهُ وَ اللاّتي تَخافُونَ نُشُوزَهُنَّ فَعِظُوهُنَّ وَ اهْجُرُوهُنَّ فِي الْمَضاجِعِ وَ اضْرِبُوهُنَّ فَإِنْ أَطَعْنَكُمْ فَلا تَبْغُوا عَلَيْهِنَّ سَبيلاً إِنَّ اللّهَ كانَ عَلِيًّا كَبيرًا(34)


 
مردان بر زنان تسلط دارند و از آن جهت كه از مال خود نفقه مى‏دهند، پس زنان شايسته، فرمانبردارند و در غيبت شوى عفيفند و فرمان خداى را نگاه مى‏دارند. و آن زنان را كه از نافرمانيشان بيم داريد، اندرز دهيد و از خوابگاهشان دورى كنيد و بزنيدشان. اگر فرمانبردارى كردند، از آن پس ديگر راه بيداد پيش مگيريد. و خدا بلندپايه و بزرگ است.

 

نمونه سوم ) نساء : ۱۵-۱۶


وَ اللاّتي يَأْتينَ الْفاحِشَةَ مِنْ نِسائِكُمْ فَاسْتَشْهِدُوا عَلَيْهِنَّ أَرْبَعَةً مِنْكُمْ فَإِنْ شَهِدُوا فَأَمْسِكُوهُنَّ فِي الْبُيُوتِ حَتّى يَتَوَفّاهُنَّ الْمَوْتُ أَوْ يَجْعَلَ اللّهُ لَهُنَّ سَبيلاً(15)
وَ اللَّذانِ يَأْتِيانِها مِنْكُمْ فَآذُوهُما فَإِنْ تابا وَ أَصْلَحا فَأَعْرِضُوا عَنْهُما إِنَّ اللّهَ كانَ تَوّابًا رَحيمًا(16)


و از زنان شما كسانى كه مرتكب عملى شنيع - زنا - شوند ، عليه آنان چهار شاهد بگيريد ، پس اگر شهود شهادت دادند بايد ايشان را در خانه‏ها زندانى كنيد ، تا مرگشان فرا رسد و آنان را بگيرد و يا خدا راهى برايشان پديد آورد ( 15 ) .
و آن مرد و زنى كه اين عمل شنيع را مرتكب شوند شكنجه دهيد ، اگر توبه كردند و به صلاح آمدند دست از آنان بداريد ، كه خدا توبه پذير مهربان است ( 16 ) .

 

نمونه چهارم ) سوره نور : ۶-۱۰

وَ الَّذينَ يَرْمُونَ أَزْواجَهُمْ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُمْ شُهَداءُ إِلاّ أَنْفُسُهُمْ فَشَهادَةُ أَحَدِهِمْ أَرْبَعُ شَهاداتٍ بِاللّهِ إِنَّهُ لَمِنَ الصّادِقينَ(نور 6)
وَ الْخامِسَةُ أَنَّ لَعْنَتَ اللّهِ عَلَيْهِ إِنْ كانَ مِنَ الْكاذِبينَ(7)
وَ يَدْرَؤُا عَنْهَا الْعَذابَ أَنْ تَشْهَدَ أَرْبَعَ شَهاداتٍ بِاللّهِ إِنَّهُ لَمِنَ الْكاذِبينَ(8)
وَ الْخامِسَةَ أَنَّ غَضَبَ اللّهِ عَلَيْها إِنْ كانَ مِنَ الصّادِقينَ(9)
وَ لَوْ لا فَضْلُ اللّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ وَ أَنَّ اللّهَ تَوّابٌ حَكيمٌ(10)


 و كسانى كه زنان خود را به زنا متهم مى‏كنند و شاهدى جز خود ندارند، هر يك از آنها را چهار بار شهادت است به نام خدا كه از راستگويان است.
 و بار پنجم بگويد كه لعنت خدا بر او باد اگر از دروغگويان باشد.
 و اگر آن زن چهار بار به خدا سوگند خورد كه آن مرد دروغ مى‏گويد، حد از او برداشته مى‏شود.
 و بار پنجم بگويد كه خشم خدا بر او باد اگر مرد از راستگويان باشد.
 چه مى‏شد اگر فضل و رحمتى كه خدا بر شما ارزانى داشته است نمى‏بود؟ و اگر نه اين بود كه خدا توبه‏پذير و حكيم است؟

 

توضيح در باره نمونه اول :

 « مثل » و « ضرب المثل » و « تشبيه » و ... در ادبيات تمامی ملل جهان جايگاه شاخصی دارد و چنانکه گفته اند « در مثل مناقشه نيست » ( « در مثل مناقشه نيست » را در وبلاگ « اش شله » بخوانيد ) .

توضيح در باره نمونه دوم :

ايشان « الرِّجالُ قَوّامُونَ عَلَى النِّساءِ » را بدرستی « مردان را بر زنان حق تسلط و نگهباني است» ترجمه کرده اند ولی در کمال شگفتی نتيجه گرفته اند که « قرآن آشكارا مي گويد مردان برتر از زنان هستند » .

در اين مقوله بر آن نيستم که برتری مردان بر زنان را ثابت کنم ولی آيا می توان « قويتر » را « برتر » معنی کرد ؟ آيا تسلط و سلطه را می توان برتری و فضيلت خواند ؟

توضيح در باره نمونه سوم :

 اينکه چگونه ايشان از اين آيات پی برده اند که « هر گونه خلاف جنسي زنان مجازات مرگ به دنبال دارد. اما انحراف مردان از طرف خدا قابل بخشش است » ؟ و حال انکه در اين آيات بخشش و کرم پروردگار کاملا آشکار و هويداست .

ضمن اينکه ترجمه قسمت اخر ايه را بريده است ؛ «  أَوْ يَجْعَلَ اللّهُ لَهُنَّ سَبيلاً : و يا خدا راهى برايشان پديد آورد » تا بهتر بتواند از ان بهره برداری نمايد .

و در آيه بعد نيز « آن مرد و زنى كه اين عمل شنيع را مرتكب شوند » را نيز تحريف کرده و به شکل « دو مرد مبادرت به عمل زشتي كردند » در آورده است .

 
توضيح در باره نمونه چهارم:  

ترجمه ايشان را با اصل ايات مقابله کنيد ايا براستی « يك مرد مي تواند به راحتي به زنش تهمت بزند و طبيعتا" او را به مرگ محكوم كند » و « زنان چنين حقی ندارند » ؟

داستان مفصل تر آنست که بتوان در چند خط خلاصه کرد و استاد شهيد مطهری به زيبايی و با زبان خاص خود بسادگی اين موضوع را شرح می دهد ( اشنايی با قران ، جلد ۴ ) :

 

 

سخن استاد شهيد مطهری در باره اين آيات :

  اسلام البته هيچ مدعايى را بدون دليل نمى‏پذيرد.ولى بعضى‏از مدعاهاست كه با گفتن حرف يك نفر هم قبول مى‏شود حتى اگرآن يك نفر زن باشد،مثل مسائل زنانه‏اى كه يك زن از طرف خودش‏بگويد.وقتى كسى مى‏خواهد زنش را طلاق دهد،چون طلاق درحال عادت جايز نيست،از زن مى‏پرسند تو پاكى يا در حال عادتى؟

اگر گفت پاكم،كافى است و اگر گفت در حال عادتم،حرفش[قبول]است.ديگر نمى‏گويند دو نفر شاهد اقامه كن،حرف خودش‏معتبر است.در بعضى موارد حتما بايد دو شاهد مرد باشد مثل دعاوى‏مالى.ولى در دعاوى ناموسى آنجا كه پاى حرمت ناموس است،پاى‏لكه دار شدن عفاف است،اسلام مى‏گويد حتى دو شاهد عادل هم‏كافى نيست.اگر دو شاهد عادل عادل كه مردم پشت‏سر آنها نمازمى‏خوانند و حتى از آنها تقليد مى‏كنند بيايند و شهادت دهند كه‏به چشم خودمان ديديم كه فلان زن زنا كرد اسلام مى‏گويد كافى‏نيست،شما دو نفريد.سه نفر شاهد عادل هم اگر باشد مى‏گويدكافى نيست.اگر چهار نفر شاهد عادل بيايند شهادت بدهند، آنوقت‏اسلام حاضر است كه آن زن را متهم بشناسد و دليل را كافى بداند.

ممكن است بگوييد اگر چنين چيزى باشد چندان‏اتفاق نمى‏افتد.چهار شاهد عادل از كجا پيدا شوند تاشهادت دهند زنى زنا كرده است؟مى‏گوييم مگر اسلام درمساله زنا بنايش بر تجسس و تحقيق و تفتيش است؟اسلام‏كه مى‏گويد چهار شاهد،هدفش اين نيست كه بخواهد تجسس و تحقيق شود تا بگوييد با اين شرايط سنگين،در صد هزار مورد يكى‏هم اتفاق نمى‏افتد كه بيايند شهادت بدهند.اصلا اسلام مى‏خواهدزنا كمتر ثابت‏شود.شاهد نيامد،نيامد. اگر هزار زنا صورت بگيرد و مخفى‏بماند،از نظر اسلام آسان‏تر است از اينكه يك زن عفيفى كه زنانكرده،مورد اتهام قرار گيرد،و اين[براى اسلام]اهميت بيشترى‏دارد.اسلام نمى‏خواهد زنا انجام شود،ولى اينكه نمى‏خواهد زنا شود،از راه شاهد و مجازات نيست،بلكه راههاى ديگرى تعبيه كرده‏است.اگر به راههاى تربيت فردى و مقررات اجتماعى[اسلام]عمل شود،زنا واقع نمى‏شود،نه اينكه زنا كه واقع شد مجازات‏مى‏كنند و از راه مجازات جلوى زنا را مى‏گيرند.بله، مجازات هم قائل‏شده است،آنهايى كه اين تربيت در ايشان اثر نمى‏بخشد بدانند كه‏راه تازيانه خوردن و در مواردى راه كشته شدن آنها و گاهى‏كشته شدن از طريق سنگسار،باز است.

پس گفتيم چهار شاهد لازم است،و شهادت دادن براى‏شاهد خطر دارد.اگر يك نفر ديد كه زنى زنا مى‏كند و سه نفر ديگرآنجا نيستند كه با او شهادت دهند،بايد دهانش را ببندد،و يا دو نفراگر ديدند،بايد دهانهاشان را ببندند،سه نفر اگر ديدند،بايد دهانهاشان‏را ببندند.اينكه مى‏گويم‏«بايد دهانهاشان را ببندند»چون اينطورنيست كه اگر آمدند شهادت دادند به آنها بگويند شهادتى كه داديدكافى نيست،چون كافى نيست برويد خانه‏تان!مى‏گويند شهادت‏داديد و نتوانستيد اثبات كنيد،پس‏«قاذف‏»(تهمت زن)هستيد،نفرى هشتاد تازيانه بايد بخوريد.اين است كه قرآن مى‏گويد آنها كه‏زنان عفيف را متهم مى‏كنند و چهار شاهد نمى‏آورند،و لو راستگوباشند اما چون با اين گفتن زنى را متهم كرده‏اند آنها را هشتاد تازيانه بزنيد.

ولى آيا همين يك مجازات بدنى است؟نه،يك مجازات‏اجتماعى هم هست: «و لا تقبلوا لهم شهادة ابدا» براى هميشه‏شهادت اينها مردود است.ديگر اينها شهادتشان در هيچ موردى نبايدقبول شود.اينها بايد يك مجازات اجتماعى شوند،يعنى از آن روزديگر از اعتبار اجتماعى مى‏افتند،چرا؟چون يك زن عفيفه‏اى را به‏زنا متهم كرده‏اند و نتوانسته‏اند اثبات كنند.

مجازات سوم: «اولئك هم الفاسقون‏» اينها فاسق هستند.دراينجا ميان مفسرين اختلاف است كه آيا اين «اولئك هم الفاسقون‏»

يك مجازات عليحده است غير از «لا تقبلوا لهم شهادة‏ابدا» يا همان است‏يعنى ايندو مجموعا يكى است؟بعضى‏گفته‏اند ايندو مجموعا يكى است،به اين صورت كه «اولئك هم‏الفاسقون‏» به منزله علت است براى «و لا تقبلوا لهم شهادة ابدا» ،يعنى‏اينها با اين تهمت زدن،فاسق شدند، چون فاسق شدند،شهادتشان‏قبول نيست و هر چيز ديگر كه شرطش عدالت است ازآنها قبول نيست،مثلا ديگر صيغه طلاق نزد آنهانمى‏شود جارى كرد،پشت‏سر آنها نمى‏توان نمازجماعت‏خواند،اگر مجتهد باشند از آنها نمى‏توان تقليدكرد،چون شرط همه اينها عدالت است،بنابر اين مجموعش‏يك مجازات است.

ولى بعضى گفته‏اند دو مجازات است:يك مجازات اينكه‏شهادتشان قبول نمى‏شود،و ديگر اينكه فاسق‏اند،و چون فاسق‏اندساير آثار فسق بر آنها بار مى‏شود،و اينها قابل تفكيك است.اگر اين‏شاهدى كه نتوانسته مدعايش را اثبات كند توبه كند فسقش از بين مى‏رود،يعنى ما او را عادل مى‏دانيم،پشت‏سرش نماز مى‏خوانيم،اگر مجتهد باشد و از نظر علمى‏«جائز التقليد»باشد از او مى‏توان‏تقليد كرد،باز اگر مجتهد باشد مى‏تواند قاضى شود(چون قاضى هم بايدعادل باشد)اما شهادتش ديگر قبول نمى‏شود،چون آن مجازات،مجازاتى جداست.اين است كه به عقيده بعضى علت اينكه شهادت‏چنين شخصى قبول نمى‏شود فسق او نيست،اين يك مجازات‏جداگانه است.فاسق شمرده شدن از نظر اسلام يك مجازات است،مقبول الشهادة نبودن مجازات ديگرى است.

از اينجا معنى آيه بعد روشن مى‏شود.در آيه بعد مى‏فرمايد:

الا الذين تابوا من بعد ذلك و اصلحوا فان الله غفور رحيم مگر آنان كه‏بعد از اين توبه كنند و[خود را]اصلاح كنند،پس خداوند آمرزنده ومهربان است.در استثناى «الا الذين تابوا» سه احتمال در ابتدامى‏توان داد:

يكى اينكه اگر شاهدى بعد از اينكه متهم كرد و نتوانست‏ثابت كند توبه كرد بگوييم چون توبه كرده تازيانه به او نزنند،شهادتش هم قبول باشد و فاسق هم نيست.ولى اين احتمال را كسى‏نداده است.همين قدر كه كسى زنى را متهم كرد و نتوانست ثابت‏كند،تازيانه را حتما بايد بخورد.

احتمال دوم اين است كه اگر كسى توبه كرد،هم شهادت‏او قبول باشد و هم فاسق شمرده نشود،يعنى تمام محروميتهاى‏اجتماعى برگردد و اعاده حيثيت بشود.

احتمال سوم اين است كه مجازات دومش براى هميشه باقى‏است،يعنى شهادتش هيچ وقت قبول نمى‏شود و «الا الذين تابوا»

استثناى عبارت آخر است،يعنى آن مقدار از او اعاده حيثيت مى‏شود كه نماز جماعت مى‏توان پشت‏سر او خواند و مى‏توان از او تقليدكرد،قاضى هم مى‏تواند باشد،اما شهادتش هرگز قبول نمى‏شود،وبعيد نيست كه اين سومى درست باشد،يعنى «الا الذين تابوا من بعدذلك و اصلحوا» استثناى از«اولئك هم الفاسقون‏»باشد.آيه بعد:

و الذين يرمون ازواجهم و لم يكن لهم شهداءالا انفسهم فشهادة احدهم اربع شهادات بالله‏انه لمن الصادقين.و الخامسة ان لعنت الله‏عليه ان كان من الكاذبين .

اينجا يك سؤال مطرح مى‏شود و آن اينكه شما گفتيد كه اگرمردى زنى را متهم به زنا كرد بايد چهار شاهد بياورد.حال اگرچهار شاهد نداشت تكليفش چيست؟بايد بداند كه چون شاهدندارد،اگر شهادت دهد خودش را تازيانه مى‏زنند،پس وظيفه‏اش‏سكوت كردن است. حال اگر آن مردى كه ديده آن زن زنا مى‏كندشوهر آن زن باشد تكليفش چيست؟آيا او هم اگر چهار شاهد وجودداشت بيايد پيش حاكم شرعى اظهار كند كه زن من زنا كرده‏است؟اگر بخواهد چهار شاهد پيدا كند آنها كارشان تمام شده‏است.اگر شاهد،غير شوهر بود،مى‏گفتند حال كه چهار شاهدنيست،سكوت كن،حرف نزن،به تو چه ربطى دارد؟اگر بگويى،خودت را تازيانه مى‏زنند.

شوهر وقتى پيش حاكم شهادت مى‏دهد بايد چهار بارسوگند به خدا بخورد و خدا را گواه بگيرد كه اينكه مى‏گويد راست‏است و دروغ نمى‏گويد.يعنى يك بار شهادت دادن كافى نيست، بايد چهار بار باشد.چهار بار هم بايد توام با سوگند باشد.آيا اين مقداركافى است؟باز هم كافى نيست.در مرتبه پنجم بايد به خودش‏لعنت كند و بگويد:«لعنت‏خدا بر من اگر دروغ بگويم‏». آياهمين جا كار تمام مى‏شود و به زن مى‏گويند ثابت‏شد كه تو زناكرده‏اى؟نه.به زن تكليف مى‏كنند و مى‏گويند شوهرت‏«لعان‏»

كرد،يعنى چهار بار قسم خورد و يك بار هم خودش را لعنت كرداگر دروغگو باشد،تو چه مى‏گويى؟اگر زن اقرار كرد مجازات‏مى‏شود و اگر هم سكوت كرد و از خود دفاع نكرد،باز مثل اقراراست،ولى يك راه ديگر جلوى زن مى‏گذارند،مى‏گويند تو هم بيامثل او قسم بخور.تو هم چهار بار قسم بخور كه شوهرت دروغ‏مى‏گويد.چهار بار خدا را گواه بگير و قسم بخور كه شوهرت دروغ‏مى‏گويد و در دفعه پنجم بگو«غضب خدا بر من اگر شوهرم راست‏مى‏گويد».اگر حاضر نشد اين كار را انجام دهد مى‏گويند معلوم است‏تو زنا كرده‏اى و مجازات مى‏شود.اما اگر حاضر شد و گفت من هم‏از خودم دفاع مى‏كنم،تكليف چه مى‏شود؟مرد چهار بار شهادت‏داده و خودش را هم لعنت كرده اگر دروغ گفته باشد،و زن هم چهاربار قسم خورده كه شوهرش دروغ مى‏گويد و براى پنجمين بار گفته‏است كه‏«غضب خدا بر من اگر شوهرم راست گفته باشد»،اسلام‏چه حكم مى‏كند؟آيا اينجا مرد را در حكم قاذف و تهمت زن‏مى‏شناسد و به او تازيانه مى‏زند؟نه.آيا زن را گناهكار مى‏شناسد واو را مجازات مى‏كند كه در اينجا مجازاتش رجم و سنگسار است؟

نه.پس چه مى‏كند؟ اسلام مى‏گويد:حال كه كار به اينجا كشيده‏است،ميان شما جدايى مطلق بايد باشد و طلاق هم لازم نيست،همين عمل در حكم طلاق است،شما ديگر از يكديگر جدا هستيد، او اين طرف جو و او آن طرف جو،ديگر از اين ساعت زن و شوهرنيستيد.اين[عمل] در فقه اسلام « لعان‏» يا «ملاعنه‏» ناميده‏ مى‏شود.

 

***

آقای قلعه در اخرين مطلب خود ، بنحو شايسته ای به تکميل مطلب قبلی پايگاه بصير ( زن در قرآن - مقدمه ) پرداخته و ضمن مقايسه ای جالب توجه ، تحريف مذکور را بنحو شايسته ای عيان ساخته است .

ضمن اينکه برای اقای مسعود قلعه و ديگر دوستان ارزوی توفيق روز افزون دارم ، نظر همه دوستان عزيز را به مطلب تکميلی اقای مسعود قلعه در وبلاگ جستجو در قرآن ( از وبلاگهای زير مجموعه « حق علی ( ع ) - فدک فاطمه ( س ) » ) جلب می کنم :

زن در قرآن - مقدمه ۲

 ***

در نظر داشتم مقاله مفصلی در باره جايگاه زن در اسلام و قران بنويسم که پس از مطالعه مطلب زير در وبلاگ « آش شله » بهتر ديدم ضمن معرفی کتابهای مذکور تنها به باز نويسی بعضی از آيات مربوط به زن بسنده نمايم ( * ) :

 

  • ضايع نکردن عمل و پاداش چه از زن و چه از مرد :

فَاسْتَجابَ لَهُمْ رَبُّهُمْ أَنّي لا أُضيعُ عَمَلَ عامِلٍ مِنْكُمْ مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثى‏ بَعْضُكُمْ مِنْ بَعْضٍ فَالَّذينَ هاجَرُوا وَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيارِهِمْ وَ أُوذُوا في سَبيلي وَ قاتَلُوا وَ قُتِلُوا َلأُكَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَيِّئاتِهِمْ وَ َلأُدْخِلَنَّهُمْ جَنّاتٍ تَجْري مِنْ تَحْتِهَا اْلأَنْهارُ ثَوابًا مِنْ عِنْدِ اللّهِ وَ اللّهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الثَّوابِ( ال عمران ۱۹۵ )

 خداوند، درخواست آنها را پذيرفت؛ (و فرمود:) من عمل هيچ عمل‏كننده‏اى از شما را، زن باشد يا مرد، ضايع نخواهم كرد؛ شما همنوعيد، و از جنس يكديگر! آنها كه در راه خدا هجرت كردند، و از خانه‏هاى خود بيرون رانده شدند و در راه من آزار ديدند، و جنگ كردند و كشته شدند، بيقين گناهانشان را مى‏بخشم؛ و آنها را در باغهاى بهشتى، كه از زير درختانش نهرها جارى است، وارد مى‏كنم. اين پاداشى است از طرف خداوند؛ و بهترين پاداشها نزد پروردگار است.

 وَ مَنْ يَعْمَلْ مِنَ الصّالِحاتِ مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثى‏ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولئِكَ يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ وَ لا يُظْلَمُونَ نَقيرًا( نساء 124)

 و كسى كه چيزى از اعمال صالح را انجام دهد، خواه مرد باشد يا زن، در حالى كه ايمان داشته باشد، چنان كسانى داخل بهشت مى‏شوند؛ و كمترين ستمى به آنها نخواهد شد.

مَنْ عَمِلَ صالِحًا مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثى‏ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَياةً طَيِّبَةً وَ لَنَجْزِيَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ ما كانُوا يَعْمَلُونَ( نحل 97)

هر كس كار شايسته‏اى انجام دهد، خواه مرد باشد يا زن، در حالى كه مؤمن است، او را به حياتى پاك زنده مى‏داريم؛ و پاداش آنها را به بهترين اعمالى كه انجام مى‏دادند، خواهيم داد.

 

  • زنان در کنار مردان (سوره احزاب ) :

 إِنَّ الْمُسْلِمينَ وَ الْمُسْلِماتِ وَ الْمُؤْمِنينَ وَ الْمُؤْمِناتِ وَ الْقانِتينَ وَ الْقانِتاتِ وَ الصّادِقينَ وَ الصّادِقاتِ وَ الصّابِرينَ وَ الصّابِراتِ وَ الْخاشِعينَ وَ الْخاشِعاتِ وَ الْمُتَصَدِّقينَ وَ الْمُتَصَدِّقاتِ وَ الصّائِمينَ وَ الصّائِماتِ وَ الْحافِظينَ فُرُوجَهُمْ وَ الْحافِظاتِ وَ الذّاكِرينَ اللّهَ كَثيرًا وَ الذّاكِراتِ أَعَدَّ اللّهُ لَهُمْ مَغْفِرَةً وَ أَجْرًا عَظيمًا(35)

 وَ ما كانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَى اللّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْرًا أَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَ مَنْ يَعْصِ اللّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً مُبينًا(36)

به يقين، مردان مسلمان و زنان مسلمان، مردان با ايمان و زنان با ايمان، مردان مطيع فرمان خدا و زنان مطيع فرمان خدا، مردان راستگو و زنان راستگو، مردان صابر و شكيبا و زنان صابر و شكيبا، مردان با خشوع و زنان با خشوع، مردان انفاق كننده و زنان انفاق كننده، مردان روزه‏دار و زنان روزه‏دار، مردان پاكدامن و زنان پاكدامن و مردانى كه بسيار به ياد خدا هستند و زنانى كه بسيار ياد خدا مى‏كنند، خداوند براى همه آنان مغفرت و پاداش عظيمى فراهم ساخته است.

هيچ مرد و زن با ايمانى حق ندارد هنگامى كه خدا و پيامبرش امرى را لازم بدانند، اختيارى (در برابر فرمان خدا) داشته باشد؛ و هر كس نافرمانى خدا و رسولش را كند، به گمراهى آشكارى گرفتار شده است

 

  • پرهيزگاری ملاک برتری و نه جنسيت يا نژاد:

يا أَيُّهَا النّاسُ إِنّا خَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ أُنْثى‏ وَ جَعَلْناكُمْ شُعُوبًا وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتْقاكُمْ إِنَّ اللّهَ عَليمٌ خَبيرٌ (حجرات ۱۳ )

 اى مردم! ما شما را از يك مرد و زن آفريديم و شما را تيره‏ها و قبيله‏ها قرار داديم تا يكديگر را بشناسيد؛ (اينها ملاك امتياز نيست،) گرامى‏ترين شما نزد خداوند با تقواترين شماست؛ خداوند دانا و آگاه است!

 

  • زنان از جنس مردان:

وَ مِنْ آياتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْواجًا لِتَسْكُنُوا إِلَيْها وَ جَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً إِنَّ في ذلِكَ َلآياتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ(روم ۲۱)

و از نشانه‏هاى او اينكه همسرانى از جنس خودتان براى شما آفريد تا در كنار آنان آرامش يابيد، و در ميانتان مودّت و رحمت قرار داد؛ در اين نشانه‏هايى است براى گروهى كه تفكّر مى‏كنند.

يا أَيُّهَا النّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمُ الَّذي خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ وَ خَلَقَ مِنْها زَوْجَها وَ بَثَّ مِنْهُما رِجالاً كَثيرًا وَ نِساءً وَ اتَّقُوا اللّهَ الَّذي تَسائَلُونَ بِهِ وَ اْلأَرْحامَ إِنَّ اللّهَ كانَ عَلَيْكُمْ رَقيبًا (نساء۱ ) 

اى مردم! از (مخالفت) پروردگارتان بپرهيزيد! همان كسى كه همه شما را از يك انسان آفريد؛ و همسر او را (نيز) از جنس او خلق كرد؛ و از آن دو، مردان و زنان فراوانى (در روى زمين) منتشر ساخت. و از خدايى بپرهيزيد كه (همگى به عظمت او معترفيد؛ و) هنگامى كه چيزى از يكديگر مى‏خواهيد، نام او را مى‏بريد! (و نيز) (از قطع رابطه با) خويشاوندان خود، پرهيز كنيد! زيرا خداوند، مراقب شماست.

هُوَ الَّذي خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ وَ جَعَلَ مِنْها زَوْجَها لِيَسْكُنَ إِلَيْها فَلَمّا تَغَشّاها حَمَلَتْ حَمْلاً خَفيفًا فَمَرَّتْ بِهِ فَلَمّا أَثْقَلَتْ دَعَوَا اللّهَ رَبَّهُما لَئِنْ آتَيْتَنا صالِحًا لَنَكُونَنَّ مِنَ الشّاكِرينَ (اعراف 189)

 او خدايى است كه (همه) شما را از يك فرد آفريد؛ و همسرش را نيز از جنس او قرار داد، تا در كنار او بياسايد. سپس هنگامى كه با او آميزش كرد، حملى سبك برداشت، كه با وجود آن، به كارهاى خود ادامه مى‏داد؛ و چون سنگين شد، هر دو از خداوند و پروردگار خود خواستند «اگر فرزند صالحى به ما دهى، از شاكران خواهيم بود» .

توضيح کوتاه :

آيات فوق حاکی از يگانگی ماهوی زن و مرد می باشد ولی در اين زمينه تصور می شود که زن از بخشی از زائده مرد خلق شده است که اين نظر به استناد بعضی احاديث می باشد ولی اين انديشه در حديثی از امام صادق ( ع ) مردود شمرده شده است :

« زراره می گويد : از امام صادق ( ع ) از آفرينش حواء سوال شد و گفته شد که بعضی می گويند خداوند بزرگ ، حوا را از دنده پايين و چپ آدم آفريد . امام فرمودند : خدا منزه و برتر است از اين نسبت . آن کس که چنين می گويد ، می پندارد که خداوند قدرت نداشت که برای آدم همسری از غير دنده اش بيافريند ؟ اين اشخاص راه را برای خرده گيران باز می کنند ... اينان چه می کنند ؟ خداوند ميان ما و آنان داوری کند . سپس فرمودند : خداوند بزرگ پس ازآنکه آدم را از خاک آفريد و به ملائکه فرمان داد تا او را سجده کنند ، خوابی عميق را بر او چيره ساخت ؛ سپس برای او مخلوقی جديد بيافريد [ از جنس و گوهر آدم = همان خاک ]... اين مخلوق جديد به حرکت آمد و آدم از ( اثر ) حرکت او به خود امد و بيدار شد ، چون بدان نگريست ، ديد مخلوقی زيباست که همانند خود اوست ، جز اينکه او زن است ... آدم در اين هنگام گفت : خداوندا ! اين مخلوق زيبا که من به او احساس انس می کنم کيست ؟ خداوند گفت : اين کنيز من حواء ست ...»[بحار الانوار ۱۱/۲۲۱ و وسائل الشيعه ۱۴/۲]

 

  • تعيين سرنوشت اجتماعی ( بيعت )

يا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِذا جاءَكَ الْمُؤْمِناتُ يُبايِعْنَكَ عَلى‏ أَنْ لا يُشْرِكْنَ بِاللّهِ شَيْئًا وَ لا يَسْرِقْنَ وَ لا يَزْنينَ وَ لا يَقْتُلْنَ أَوْلادَهُنَّ وَ لا يَأْتينَ بِبُهْتانٍ يَفْتَرينَهُ بَيْنَ أَيْديهِنَّ وَ أَرْجُلِهِنَّ وَ لا يَعْصينَكَ في مَعْرُوفٍ فَبايِعْهُنَّ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُنَّ اللّهَ إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحيمٌ (ممتحنه12)

اى پيامبر! هنگامى كه زنان مؤمن نزد تو آيند و با تو بيعت كنند كه چيزى را شريك خدا قرار ندهند، دزدى و زنا نكنند، فرزندان خود را نكشند، تهمت و افترايى پيش دست و پاى خود نياورند و در هيچ كار شايسته‏اى مخالفت فرمان تو نكنند، با آنها بيعت كن و براى آنان از درگاه خداوند آمرزش بطلب كه خداوند آمرزنده و مهربان است.

 

  • رفتار نيکو با زنان ( برای طولانی نشدن مطلب ، تنها به آدرس آيات بسنده می کنم )  :

« ... و عاشروهن بالمعروف ...» [نسا ۴/۱۹] 

و حتی رفتار نيکو با آنان به هنگام طلاق :

بقره ۲/۲۳۱ و ۲۳۳

تامين معاش و پوشاک زن بعهده مرد است :

بقره ۲/ ۲۳۱ و ۲۳۳

و سخن جالبی برای کسانی که از زنان کراهت دارند و دفاع پروردگار از ساحت زن :

نساء ۴/۱۹

و اما در باره تنبيه زن (زدن زن)  :

الرِّجالُ قَوّامُونَ عَلَى النِّساءِ بِما فَضَّلَ اللّهُ بَعْضَهُمْ عَلى‏ بَعْضٍ وَ بِما أَنْفَقُوا مِنْ أَمْوالِهِمْ فَالصّالِحاتُ قانِتاتٌ حافِظاتٌ لِلْغَيْبِ بِما حَفِظَ اللّهُ وَ اللاّتي تَخافُونَ نُشُوزَهُنَّ فَعِظُوهُنَّ وَ اهْجُرُوهُنَّ فِي الْمَضاجِعِ وَ اضْرِبُوهُنَّ فَإِنْ أَطَعْنَكُمْ فَلا تَبْغُوا عَلَيْهِنَّ سَبيلاً إِنَّ اللّهَ كانَ عَلِيًّا كَبيرًا (نساء 34) مردان، سرپرست و نگهبان زنانند، بخاطر برتريهايى كه خداوند (از نظر نظام اجتماع) براى بعضى نسبت به بعضى ديگر قرار داده است، و بخاطر انفاقهايى كه از اموالشان (در مورد زنان) مى‏كنند. و زنان صالح، زنانى هستند كه متواضعند، و در غياب (همسر خود،) اسرار و حقوق او را، در مقابل حقوقى كه خدا براى آنان قرار داده، حفظ مى‏كنند. و (امّا) آن دسته از زنان را كه از سركشى و مخالفتشان بيم داريد، پند و اندرز دهيد! (و اگر مؤثر واقع نشد،) در بستر از آنها دورى نماييد! و (اگر هيچ راهى جز شدت عمل، براى وادار كردن آنها به انجام وظايفشان نبود،) آنها را تنبيه كنيد! و اگر از شما پيروى كردند، راهى براى تعدّى بر آنها نجوييد! (بدانيد) خداوند، بلندمرتبه و بزرگ است. (و قدرت او، بالاترين قدرتهاست) . 

توضيح لازم : اسلام اطاعت زن از شوهر را در مسائل ويژه زن و شوهری ، لازم و تکليف می داند ( همانطوری که مثلا تامين هزينه معاش را تکليفی برای مرد می داند ) ، و اينرا حقی برای شوهر می شناسد . و پس از نافرمانی انهم در مرحله سوم ( مرحله اول پند و مرحله دوم دوری از خوابگاه ) دستور به زدن می دهد که اين « زدن زن » خود بنوعی محدود ساختن « زدن زن » است و مرد را از زياده روی منع کرده است ( اگر فرمانبرداری کردند ، پس ديگر راه بيداد پيش مگيريد ) و اين ضرب ( زدن ) در صورتی است که خلافی ( از ظاهر آيه چنين بر می آيد که در باره برملا کردن اسرار شوهر و سرکشی ) از زن سر زده باشد . ضمن اينکه خدای مهربان اين بدينوسيله تنبيه زن سرکش و خاطی را بنوعی محدود کرده است ( اگر از شما پيروى كردند، راهى براى تعدّى بر آنها نجوييد ).

 

 يا حق


 

در باره جايگاه « زن در قرآن و اسلام » حرف و حديث بسيار گفته شده و کتابهای ارزشمند بيشماری نيز نوشته شده است که عمده انها حديث مکرر است که جز ايجاد ملال حاصلی ندارد ولی در اين ميان از چند کتاب نمی توان چشم پوشيد که « سر سبد » اين قبيل کتب بطور قطع کتاب « نظام حقوق زن در اسلام » متفکر شهيد علامه مطهری می باشد .

هرچند کتاب « حقوق زن در اسلام و اروپا » حسن صدر نيز از جايگاه ويژه ای برخوردار است و اين اواخر هم کتابی تحت عنوان « دفاع از حقوق زن » توسط اقای محمد حکيمی تاليف شده که بسيار قابل استفاده است .  

  

 


* تذکر : قابل تذکر اينکه قصد بنده جوابگويی به شبهات اين دوستان نيست بلکه سعی دارم نحوه و روش استدلال جدل (مجادله) انان را نشان دهم .

 

مرصاد بصیر

۱۳۸۳/٢/۱۸
بررسی یک تحریف شلم شوربایی !!!

 

«حسین بن علی امام سوم شیعیان خود میگوید: « ما از تبار قریش هستیم و هوا خواهان ما عرب و دشمنان ما ایرانی ها هستند . روشن است که هر عربی از هر ایرانی بهتر و بالاتر و هر ایرانی از دشمنان ما هم بدتر است . ایرانیها را باید دستگیر کرد و به مدینه آورد٫ زنانشان را بفروش رسانید و مردانشان را به بردگی و غلامی اعراب گماشت . »

( سفینه البحار و مدینه الاحکام و الآثار صفحه ۱۶۴ ٫ حاج شیخ عباس قومی )»

 

مقدمه :

۱ -  ابتدا « خسن و خسین هر دو دختران مغاویه اند » را بخوانید تا با نویسنده وبلاگ فوق نیز اشنایی مختصری پیدا کنید .

۲ - قبل از هر توضیحی بهتر است  اطلاعاتی اجمالی در باره علم « حدیث شناسی » بدانیم تا به علت وجودی این علم پی ببریم .

و اما بعد ؛

 یکى از امتیازات شیعه این است که غیر از « قرآن مجید »- که به تواتر ثابت شده است- صدور هیچ حدیث و روایت و کتابی را به طور صد در صد و کامل از معصوم نمى‏داند و یکى از رهنمودهاى اهل بیت (ع) به عالمان شیعه آن است که آنچه از ما نقل مى‏شود با « قرآن » بسنجید ( و در روایت دیگرى نیز آمده است که با « عقل » بسنجید ) بنابراین اگر حدیثى با این دو تعارض داشت، آن را « به دیوار بزنید » یعنى، بدانید که خرافه و دروغ است و از ما نیست. ‏

پس برای باطل اعلام کردن حدیث فوق تنها کافی است نظری ( حتی سطحی ) به قران بیاندازیم . از نظر قران در یک کلام و بطور قاطع نژاد پرستی ممنوع است و مذموم :

یَأَیهَا النَّاس إِنَّا خَلَقْنَکم مِّن ذَکَرٍ وَ أُنثى وَ جَعَلْنَکمْ شعُوباً وَ قَبَائلَ لِتَعَارَفُوا إِنَّ أَکرَمَکمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَکمْ إِنَّ اللَّهَ عَلِیمٌ خَبِیرٌ(حجرات- ۱۳)
 اى مردم، ما همه شما را نخست از مرد و زنى آفریدیم و آن گاه شعبه‏هاى بسیار و فرق مختلف گردانیدیم تا یکدیگر را بشناسید، همانا بزرگوار و با افتخارترین شما نزد خدا با تقواترین شمایند، همانا خدا کاملا دانا و آگاه است.

افتخار و امتیاز تنها بر پایه تقواست و بس .

و اما ... و برای روشن شدن مطلب و نیز اندازه دانش ( !!!) کسانی که متن بالا را به عنوان یک حدیث به نویسنده این وبلاگ خورانده اند نظری به منبعی که به ان استناد شده می اندازیم :

متن اصلی و عربی حدیث فوق در سفینه البحار  :

 

سفینه البحار و مدینه الحکم و الاثار تالیف حاج شیخ عباس قمی

صفحه ۱۶۴ باب عجم ( مدح العجم و ما یتعلق بهم )

فس [ادرس منبع : تفسیر الشیخ الاجل علی بن ابراهیم القمی احد مشایخ الکلینی ] وَ لَوْ نَزّلْناه عَلی بعض الْاَعْجَمین فَقَراهُ عَلَیْهِم ما کانوُا بهِ مُومِنینَ [.] قال الصادق علیه السلام لو نزل القران علی عجم ما امنت به العرب و قد نزل علی العرب فامنت به العجم فهذه فضیلة العجم [.]مع [معالی الاخبار للشیخ الصدوق ] عن ضریس بن عبدالملک قال سمعت ابا عبدالله علیه السلام یقول نحن قریش و شیعتنا العرب و عدونا العجم  بیان ای العرب الممدوح من کان‌ من شیعتنا و ان کان عجماً والعجم المذموم من کان عدونا و ان کان عربا [.] یمن ط [الصراط المستقیم للشیخ الاجل العالم الفاضل زین الدین علی بن یونس العالمی البیاضی متوفی سنه ۸۷۷ ]۴۷سؤ رای الثانی فی الاعاجم [.]قب [مناقب شهر اشوب] لما ورد سبی الفرس الی المدینه اراد الثانی ان یبیع النساء و ان یجعل الرجال عبید العرب و عزم علی ان یحمل العلیل والضعیف و الشیخ الکبری فی الطواف و حول البیت علی ظهور هم [.] فقال امیر المومنین علیه السلام انّ النبی صلی الله و اله قال اکرموا کریم قوم و ان خالفوکم و هؤلاء الفرس حکمأ کرما فقد القوا الینا السلام و رغبوا فی الاسلام و قد اعتقت منهم لوجه الله حقی و حق بنی هاشم [.]

 و اگر آن را بر برخى از غیر عرب‏زبانان نازل مى‏کردیم، و [پیامبر] آن را بر ایشان مى‏خواند به آن ایمان نمى‏آوردند.( شعرا ، ۱۹۸ و ۱۹۹ ) امام صادق فرمود :اگر قران بر عجم ( عجمها = غیر عرب ها ) نازل می شد عرب ( اعراب ) به ان ایمان نمی اوردند و لذا بر عرب نازل شد پس عجم به ان ایمان اورد و این ( ایمان اوردن عجم به قران ) فضیلت و برتری است برای عجم . در معالی شیخ صدوق از ضریس بن عبدالملک روایت شده که گفت شنیدم از ابا عبدالله که فرمود ما از قریش هستیم و شیعیان ما از عرب و دشمنان ما از غیر عرب است . بیان ( اشاره به این مطلب است که این قسمت توضیح خود مولف است ) یعنی عربی مورد ستایش است که شیعه ما باشد اگر چه فصیح و دارای بلاغت نباشد و عجمی مذموم ( نکوهش شده ) است که دشمن ما باشند اگر چه از عربهای فصیح باشند *** ۴۷ ناپسندی رای و نظر - سوءتدبیر - خلیفه دوم در باره اعاجم ( غیر عربها ) به نقل از مناقب شهر اشوب : بهنگام ورود اسرای ایرانی به مدینه دومی ( منظور خلیفه دوم ) اراده کرد تا زنان را بفروشد و مردان را عبید ( عبد و نوکر ) عرب قرار دهد تا اینان ، عربهای ضعیف و علیل و پیر را بروی پشت ( بدوش گرفته ) بدور خانه خدا طواف دهند . پس امیر مومنان علی ( ع ) فرمود : رسول خدا فرموده اند که بزرگان اقوام را گرامی دارید حتی اگر با شما مخالفت کنند و این فارسها حکمائی کریم اند پس سلام مرا به انها برسانید و به اسلام راغبشان کنید و لذا من برای رضای خدا از حق خود و بنی هاشم را ازاد می کنم .

بهتر است چند خط دیگر از کتاب را نیز با هم بخوانیم :

الح ی مج ۲۷۷ و یا اء [نشان از منبع حدیث ...] استدعا المنصور قوماً من الاعاجم لقتل الصادق علیه السلام و اکرامهم للصادق علیه السلام و سجود هم له [.] یاکح ۱۵۷کا [منبع...] عن علی بن اسباط قال قلت للرضا علیه السلام انّ رجلا عنی اخاک ابراهیم فذکر له انّ اباک فی الحیوة و انک ما لا یعلم فقال سبحان الله یموت رسول الله صلی الله علیه و اله و لا یموت موسی قدوالله مضی کما مضی رسول الله تبارک و تعالی لم یزل منذ قبض نبیّه هلّم جرّایمن بهذا الدین علی اولاد الاعاجم و یصرفه عن قرابة نبیّه هلّم جرّا فیعطی هؤلاء و یمنع هؤلاء ...یج لج ۱۹۴[منبع ...] انی عن ابیجعفر علیه السلام قال اصحاب القائم علیه السلام ثلثماه و ثلثه عشر رجلا اولاد العجم بعضهم یحمل فی السحاب نهارا یعرف باسمه و اسم ابیه و نسبه و حلیه و بعضهم نائم علی فراشه فیری فی مکه علی غیر میعاد [.] ۱۹۵ روی الحاکم فی مستدرکه عن ابن عمر قال رسول الله ( ص ) رایت غنما سوداً دخلت فیها غنم کثیربیض فقالوا فما اولته یا رسول الله قال العجم یشرکونکم فی دینکم و انسابکم قالوا العجم یا رسول الله قال لو کان الایمان معلقا بالثریا لنا له رجال من العجم ... 

 چند روایت دیگر ذکر شده که ربطی به موضوع بحث ما ندارد واز انجائیکه در باره فضایل عجم است اشاره ای کرده و می گذریم : حدیثی در باره یاران امام زمان ( عج ) که ۳۱۳ نفرند و تعدادی از انان عجم هستند . مردانی شناخته شده به اصل و نسب که با ابر ها حرکت کنند و در حالی که خوابند در مکه به حضور حضرت می رسند . در حدیث دیگری از حضرت رسول در باب فضیلت عجم نقل کرده گله های سیاهی ( کنایه از لشگر ) می بینم که گله های سفیدی در ان داخل می شوند و از حضرت سوال می شود که سرپرست انها کیست و حضرت می فرمایند عجم ها که در دین و نسب با شما شریک اند . از روی تعجب می پرسند عجم یا رسول الله ؟! و حضرت پاسخ می دهد : اگر در ثریا هم ایمانی وجود داشته باشد مردانی از عجم به ان دست می یابند .

و دو نمونه از رفتار عمر و معاویه با عجم ها در صفحه ۱۶۵ می باشد که یکی از انها به این مضمون است : وقتی عمر از علی ( ع ) شنید که عجم ها یاران رسول خدا هستند دستور به قتل و کشتار انها در جنگ با فارس داد و علی ( ع ) عمر را از این کار منع کرد .

و اما معنای چند لغت ( چنانچه به لغتنامه بنده اعتقادی ندارید خود شخصا قبول زحمت کرده و به لغتنامه های عربی مراجعه فرمایید ) :

عجم :غیر عرب ، غیر فصیح ، کسی که لکنت زبان داشته باشد ، زبان نفهم

 ایّ :کدام  ای :یعنی،اری  مَن :چه شخصی ،کسیکه ، انکه  مِن : از
کان : بود   اِنْ : حرف شرط  هولاء : اینها اِن کان : حرف نفی    انّ : بدرستیکه
سوء : بدی ، ناپسند  رای : نظر  لمّا : ( حرف استثنا ، حرف شرط ) مگر  و لمّا ورد : چون وارد شد ، حین ورود  یجعل : قرار دهد
عزم : قصدکرد   علی : بر ، بر روی

ظهر : پشت

ظهور : پشت ها 

 اکرموا : گرامی دارید  فقد( تفقد ) : فقدان شی پس از بودن
القوا : ( از ماده قال ) از قول من بگویید، گفتارم را برسانید   اِلَیْنا : به انان اعتقت : ازاد کردم  منهم : از انان  سبی : اسیر

و اما ... :

۱ - اولا مولف کتاب شیخ عباس قمی هست و نه قومی .

۲ - «ابا عبدالله » لقب امام جعفر صادق نیز هست و اتفاقا بیشتر از امام حسین ( ع ) به ایشان اطلاق می شود بخصوص در بین محدثین برای امام جعفر صادق ( ع )  این اطلاق عمومیت دارد .

۳ - در کتاب سفینه البحار ( که یک کتاب حدیثی - موضوعی بترتیب الفبا می باشد)حدیث فوق قید شده ولیکن مولف خود در این کتاب منبع همه احادیث را قید کرده است که مترجم ناشی یا قادر به درک ادرس منبع ( که بصورت مخفف ذکر شده و در مقدمه کتاب از این مخفف ها رمز گشایی شده ) نبوده یا عمداً منبع اصلی را ذکر نکرده است ( چون اگر ذکر می کرد چنین شلم شوربائی را نمی توانست تحویل کسانی چون این دوست عزیز بدهد !!!)

۴ - این حدیث در باب عجم ، انهم مدح و ستایش عجم نقل شده و نه ذم و نکوهش عجم . پس ایا می توان حدیث فوق را چنین معنا کرد ؟

 

نتیجه گیری :

مطلب فوق از سه قسمت مجزا تشکیل شده است که بطور مجزا به توضیح هر کدام می پردازیم :

الف ) حدیث « نحن قریش و شیعتنا العرب و عدونا العجم » از امام صادق ( ع ) در بحار نقل شده و از انجایی که شیخ بزرگوار انرا مطابق عقل و وحی ندانسته است بجای اینکه بر جعلی بودن ان تاکید نماید سعی کرده است ( احتمالا به کمک نظرات یک عالم دیگر ) با توضیح اضافه « ای العرب الممدوح من کان من شیعتنا و ان کان عجماً والعجم المذموم من کان عدونا و ان کان عربا »  انرا توجیه نماید .

ب )  اگر به اصل کتاب (تصویر صفحه ۱۶۴ ) مراجعه کنیم در می یابیم که بین فرمایش حضرت امام صادق ( ع ) و عبارت زیر کلمه « بیان » درج شده است که بروی ان خطی بصورت کمان کشیده شده است که معنای خاصی دارد و حاکی از اینست که ادامه مطلب توضیح خود مولف است . بهر حال برای روشن شدن مطلب بار دیگر نظری به ان می اندازیم :

ای العرب الممدوح من کان من شیعتنا و ان کان عجما

والعجم المذموم من کان عدونا و ان کان عربا

روشن است که ایشان « ای » به معنای « یعنی » را « روشن است » گرفته که اشکالی ندارد و « من کان من شیعتنا و ان کان » را حذف کرده است و در عبارت زیرین نیز عبارت « و ان کان عربا » را حذف کرده است تا عبارت فوق بدینصورت در آید :

ای العرب الممدوح من العجم

والعجم المذموم من عدونا

تا بتواند انرا چنین ترجمه نماید :

روشن است که هر عربی از هر ایرانی بهتر و بالاتر

و هر ایرانی از دشمنان ما هم بدتر است.

 

 

ج) مطالب بعدی یعنی «  ایرانیها را باید دستگیر کرد و به مدینه آورد ، زنانشان را بفروش رسانید و مردانشان را به بردگی و غلامی اعراب گماشت » در حقیقت یک جمله خبری است و هیچ گوینده ای ندارد بلکه تنها به عزم و اراده عمر بن خطاب اشاره می کند - و هیچ ربطی هم به ائمه شیعه ندارد - که می خواست « زنان را بفروشد و مردان را عبید ( عبد و نوکر ) عرب قرار دهد تا اینان ، عربهای ضعیف و علیل و پیر را بروی پشت ( بدوش گرفته ) بدور خانه خدا طواف دهند » که امیرالمومنین علی ( ع ) مانع می شوند .

توضیح ضروری : از انجائیکه بزبان عربی تسلط ندارم و همین ترجمه را با کمک لغتنامه و فن ترجمه گشتاری ( روش ابداعی چامسکی زبانشناس امریکائی ) ارائه کرده ام ، اصراری ندارم که این دوست عزیز ترجمه بنده را قبول داشته باشد ولی از ایشان استدعا دارم به متن اصلی منبعی که ذکر کرده اند نظری بیاندازند تا بتوانند با انصاف قضاوت نمایند ( هم در مورد حدیث مذکور و هم در باره منبعی که حدیث فوق را بدینصورت بخورد ایشان داده است ) . ضمنا استفاده از نظرات دوستان همفکر شان را توصیه می کنم . بهر حال عقل جمعی از عقل فردی بهتر است .

 والسلام


 

*** اگر کسی ترجمه بهتری ارائه کند سپاسگذار خواهم شد .

 

 

مرصاد بصیر

۱۳۸۳/٢/۱۱
نظر نويسندگان شهير غير مسلمان در باره اسلام

بنام خدای يکتا

 

پيش از اين در دو مطلب جداگانه ، مطالبی از تاريخ تمدن ويل دورانت در باره اسلام و پيامبر اسلام  و قران را باز نويسی کردم و در اين مطلب نيز به نظرات چند دانشمند و نويسنده مشهور غير مسلمان می پردازم .

قابل توضيح اينکه ، نظرات اين نويسندگان را نه برای تائيد حقانيت اسلام و قران ( که نيازمند اعتراف ديگران نيست ) بلکه فقط و فقط برای اينکه تلنگری باشد برای وجدانهای بيدار در اينجا قيد می کنم .

خوشتر ان باشد که سر دلبران    گفته ايد در حديث ديگران 

 

نظر توماس كارلايل در باره اسلام


بعضى از مسيحيان درمقام طعن و ايراد بر اسلام مى گويند : محمد (ص ) آيين خود را به شمشير و نوك نيزه نشر داد يعني اگر شميشير نبود اين دين در عالم منتشر نمي شد گويندگان اين حرف چه قدر از حقيقت دور و در خطا هستند زيرا بايد نيك تدبر كنند آن قوه أي اين شمشير را در ( جزيره العرب ) از غلاف خوى بيرون كرده و برق آن را در قله كوههاي فرانسه و اسپانيا و كنگره طاق مداين تا سمر قند و روي اهرام مصر در دست مانند ( موسي بن نصير) و ( طارق بن زياد ) و ( ابو عبيده بن الجراح ) و ( خالدبن وليد) و امثال أنها فاتحيين بزرگ ظاهر و نمايان كرد . كدام قوه بود ؟ بى شك همان قوه ، آيين محمد (ص ) بود.

ــــــــــــــ

اين آيين كه عرب جاهليت و ستايش كنندگان بتها بصميميت قلب او را قبول كردند، سزاوار تصديق وحق است و آنچه اين آيين از تعليمات روحى نشان داده و قوانين وضع كرده ، يگانه دستوريست كه بر انسان ، ايمان و پيروى آن ضروريست و اين دستور روح تعليمات و دستور هاى آيين هاى آسمانى است و به متابعت و پيروى آن ، انسان در اين پرستش گاه بزرگ دنيا پيشوا خواهد بود و باين دستور و تعليمات ، سعادت و براى انسان مهيا و قوانين و نظاماتى كه خداوند قادر حكيم براى آسايش آقريدگان خود وضع كرده جارى خواهد شد . وقتيكه اسلام در ( جزيرة العرب ) طالع و نمايان گرديد همه اعتقادات باطله ملل و نحل و بت پرستى محو و فانى شد زيرا كه اسلام يكى از حقائق برجسته بود كه از صميم قلب دنيا ظاهر گرديد . بطوريكه سابقا بيان شد قانون جارى طبيعت بر اين است چيزيرا كه سزاوار زندگى و بقاء ديد حمايت و حراست آنرا كرده و آنچه باطل و عارى از حقيقت باشد آنرا زائل ونابود خواهد كرد .[منبع :زندگى پيامبر : 50 و 51 و ۵۴]

 

نظر توماس كارلايل درباره قرآن كريم


و اما قرآن كه كتاب مقدس دينى مسلمانان است، احترام آن در نزد پيروان خود بيشتر است از احترام انجيل در نزد مسيحيان، و جمال و رونق او همانا در زبان عربى فصيح، بيشتر تجلى دارد و اگر در نزد اروپائيان جلوه نداشته باشد بواسطه ى اين است كه ترجمه آن بغير زبان عربى از جمال و رونق او كاسته است.

ــــــــــــــ

….و آنچه از زبان محمد (ص) از كلمات حكيمانه قرآن شنيده شد كمتر از آن است كه در نفس بزرگ او موجود بود .[منبع :  زندگانى محمد (ص) : 55 و ۵۷]

 

نظر توماس كارلايل در باره پيامبر اسلام(ص)

دشمنان اگر به نظر حقيقت بنگرند خواند فهميد در نفس اين مرد بزرگ افكارى فوق طمع و دنيوى و جاه و سلطنت بوده است .

ــــــــــــــ


به رغم دشمنان هرگز پيامبر مرد شهوت پرست نبوده از روى ستم و عناد او را متهم به شهوت رانى نموده اند چقدر ستم و بى انصافى است كه شخصى مانند پيامبر را به شهوت رانى متهم كنيم يا اينكه بگوئيم جز شهوت و لذت نفسى خود همتى نداشت . ميانه پيامبر و شهوت و لذت پرستى چقدر فاصله بود .

ــــــــــــــ


هو و جنجالى كه برخى از نصارى اخيرا بر پا كرده اند كه پيامبر اسلام چرا نه زن داشت ؟ البته روى كيل و غرض رانى بوده و گرنه قضيه آفتابى و پيش منصف محتاج به بيان نمى باشد، زيرا كه پيامبر اكرم در ريحان شباب و عنفوان جوانى ( 25 سالگى ) كه موقع بروز شهوت انسانى است به يك زن بيوه، چهل ساله قناعت و اكتفا كرده تا فوت خديجه كبرى ( سه سال بهجرت ماند ) زن ديگرى را نگرفت در صورتى كه آن اوقات ( دوره جاهيت ) گرفتن ده زن نيز بين عرب شايع و متداول بود و نيز در عين حال كه تازيان در آن هنگام دختران را وقعى نگذاشته و آنها را زنده به گور مى كردند . و فرزند نرينه از خديجه بخردى در گذشته و ديرى نمى زيست ، آن حضرت به همين منظور نيز زن ديگرى را علاوه نكرد و به همان زن بيوه و سالخورده بسنده كرده واو را بغايت دوست داشته و بسى نوازش مى كرد حتى روزى عايشه از او سؤال كرد كه او يا من ؟ فرمود: او اول زنى بود كه به من ايمان آورد محترمه بود وعالمه پرهيزكار بود و با تقوا ، بارى مسئله تعدد زوجات بعد از فوت خديجه بود كه پيامبر در آن زمان بين پنجاه و شصت بود كسيكه مردم او را به جلوست و عفت نسبت مى دادند و محمد امينش مى خواندند كسى كه در بيست و پنج سالگى زن چهل ساله را مى گيرد و تا سن پنجاه سالگى به يك زن سالخورده بسنده مى كند چگونه ميشود به او نسبت شهوت رانى داد؟!

ــــــــــــــ


و نيز آن بار سنگين نبوت و سياست در تربيت مردم و تهيه وسائل مدنيت و تحمل آن اذيت ها و زنج ها و تصدى آن همه جنگلها و مدافعه ها چگونه همتى از براى شهوت مى گذارد . اگر قصه درست مى بود بايستى آن وقت كه جوان و بيكار وآسوده فكر بود زنهاى متعدد داشته باشد ( با توجه به وضعيت آن زمان كه امرى راحت و از راه مشروع و نامشرع هر دو موجود بود) نه در هنگام پيرى و تراكم روشن مى باشد كه تعدد زوجات چنانچه از تعمق و تمحيص تاريخى مى باشد . پس از بيانات گذشته بر شخص با انصاف و خبير راجع به تقويت و پيشرفت دين مقدس اسلام مى بوده ند بر روى عيش و شهوترانى .

ــــــــــــــ


گر چه قرآن مشتمل بر آيات بليغه توحيد و تمجيد مقام ارجمند خداونديست وليكن يگانه چيزيكه در راى من سزاوار تقديس و تقدير ومورد اعجاب است همانا شعاع نظرهاى نافذ محمد(ص) اسبت به اسرار امور ، كه در ميان آيات قرآنى ساطع و نمايان و تاثير عميقى در آيينه دلهاى بى رنگ دارد . و اين بزرگترين مزيتيست كه حقا باعث تقديس واعجاب است واگر بديده عقل بنگريم اين معنى موهبت و فضل خداونديست كه بمحمد (ص) از طرف خداوند حكيم اعطاء گرديده .

ــــــــــــــ


خوشا بحمد (ص) با لباس خشن و طعام خشن سعى در اصلاح عالم و تبليغ توحيد خداوند حق نموده روز و شب در رنج و تعب كوشش درنشر عدل و فضائل اخلاق ميكرد وابدا مانند اشخاص ضعيف النفس در تحمل شدائد و رنجها طمع و ميل بشهرت اسم يا نيل بسلطنت نداشت و هرگز نميخواست هيچ قسم سيطره در عالم داشته باشد بلكه نشر دين توحيد و عدل را در عالم ، وظيفه روحى و انسانى خود ميشمرد.[منبع: زندگى محمد : 34 و ۵۷ و۶۶ و ۱۱۴و 11۵]

 

نظر گوستاو لوبون درباره دفاع از اسلام

ترقى حيرت انگيز اسلام و اشاعه و انتشار قرآن دسته مخالف را بحيرت انداخته در بيان فلسفه آن چنين گفته اند : اسلام چون باب شهوات و لذات نفسانى را باز گذاشته لهذا رغبت عوام بطرف آن زياد شده و ديگر ، مذهب مزبور به زور شمشير اشاعه يافته است ليكن به آسانى مى توان ثابت كرد كه اين تصور بكلى باطل و بى اساس است . فقط از مطالعه قرآن معلوم مى شود كه سختى و فشار تعليمات اخلاقى قرآن كمتر از ساير كتب آسمانى نيست . و البته قرآن تعدد زوجات را اجازه داده است ولى بايد دانست كه رسم مزبور قبل از اسلام هم در ميان ملل مشرق معمول بوده و اين تجويز قرآن چيز تازه اى را براى آنها نياورده .

ـــــــــــــــ

ما وقتى كه فتوحات مسلمين اول را به دقت ملاحظه نموده و اسباب علل كاميابى آنها را تحت نظر مى گيريم مى بينيم كه آنها در خصوص اشاعت مذهب از شمشير كار نگرفته اند زيرا آنها اقوام مغلوبه را قبول كرده حتى زبان آنها را هم اختيار نمودند سبب اصلى آن اين بود كه آنها در مقابل حكامى كه تا آن وقت زير شكنجه آنها بودند حكام جديد مسلمين را عادلتر و منصف تر مشاهده نمودند . به علاوه مذهب ايشان را هم نسبت به مذهبى كه داشتند ساده تر و اقرب به حقيقت يافتنند اين مطلب از تاريخ ثابت ميشود كه اصلا اشاعه هيچ مذهبى ممكن نيست به زور شمشير صورت گيرد. مسيحيان وقتى كه از اندلس را از دست مسلمين خارج ساختند آن وقت اين ملت مغلوب براى مردن حاضر شده ولى تبديل مدهب را قبول نكردند . واقعا اسلام به جاى اين كه با سر نيزه اشاعه يافته باشد و به وسيله تشويق و باقوه تبليغ و تقرير جلو رفته است و همين مسئله بوده كه اقوام ترك و مغول با اينكه اعراب را مغلوب ساختند ولى دين اسلام را قبول نمودند و در هندوستان كه فقط عبور عرب بدا نجا افتاده بود اسلام به قدرى ترقى كرد كه هم اكنون زياده از صد كرور مسلم در آنجا وجود دارد ودائما هم عده آنها در تزايد است .

اكنون كه هزاران كشيش مسيحى با وسايل لازمه در آنجا به تبليغ مشغول و تمام اهالى هم تحت سلطه حكومت انگليسى اند معذلك معلوم نيست كه در اين امر پيشرفتى نموده باشند .

ـــــــــــــــ

ما چون به قواعد و عقائد اساسى قرآن مراجعه كنيم ممكن است اسلام را صورت آشكار ى از عيسويّت بدانيم ولى با اين حال اسلام با عيسويت در بسيارى از مسائل اصولى اختلاف نظر دارند، به ويژه درباره توحيد كه ريشه اساسى است، زيرا آن خداى يگانه اى كه اسلام مردم را بدان دعوت مى كند آن خدايى است كه بر همه چيز مسلط و بالاتر از همه است، فرشتگان يا قدّيسان اطراف او را نگرفته اند و اين افتخار تنها بهَره اسلام است كه نخستين دينى است كه توحيد را در جهان آورد و بايد در اين باره به خود ببالد .

ـــــــــــــــ

تمام آسانی و سهولت بى نظير اسلام روى همين توحيد خالص است و رمز پيشرفت اسلام نيز در همان سهولت و آسانى آن بوده، پی بردن به اسلام به همين جهت بسيار آسان است از آن مطالبى كه خرد و عقل سالم از پذيرفتن آن خو دارى می كند و در اديان ديگر نمونه هاى آن بسيار است كاملاً تهى است بعنى آن تناقضات و پيچيدگى هايى كه غالباً در ساير كيشها و آئينهاى ديگر ديده مى شود در دين اسلام هيچ يك از آنها وجود ندارد هر چه شما فكر كنيد ساده تر از اصول اسلام نيست كه مى گويد : خدا يگانه است ، مردم همگى در برابر خدا يكسان اند ، با انجام چند فريضه دينى به بهشت مىرسد و با رو گرداندن از انجام آن به دوزخ در آيد، شما به هر مسلمان از هر طبقه اى كه برخورد كنيد مى بينيد تمام اصول اسلام و آنچه بر او واجب است، همه را در قالب چند جمله كوتاه با كمال آسانى مى ريزد و همه را به خوبى مى داند درست بر عكس مسيحيان كه به آسانى نمى توانند معناى تثليث و استحاله را بفهمند و يا ساير مسائل پيچيده اى كه تا استاد در علم لاهوت و ماهر در ريزه كارى هاىِ بحث و جدل نباشد هرگز از آن مطالب پيچ در پيچ بيرون نخواهند آمد .

منبع : تمدن اسلام و عرب : ۱۴۱و۱۴۲و 156و۱۵۷

 

نظرگوستاولوبون درباره پيامبر (ص)

اضافه بر آنچه گفته شد طبق گفته تاريخ نويسان عرب حضرت محمد (ص) بسيار خود دار و متفكر ، كم حرف ، احتياط كار ، خوش قلب ، در رفتار و كردارِ خود بسيار مراقب ادب و پاكيزگى خويش بود تا پس از اين كه به ثروت و اقتدار نيز رسيد هيچ گاه كارهاى خود را به ديگرى واگذار نكرد .

او مردى بود بردبار در برابر سختيها و دشواريها خود دار و متحمل ،داراى همتى بلند و در برخوردها مهربان و خوشرو بود يكى از خدمت گذارانش نقل مى كند كه هجده سال تمام خدمت او ارا انجام مىداد و در طول اين مدت هيچ گاه سخن تند يا كردار ملال آورى حتى براى تنبيه كردن من نيز از او نديدم ، حضرت محمد (ص) جنگ جويى دلاور و ماهر درفنون جنگى بود اگر احساس خطرى مى نمود فرار نمى كرد و بدون جهت نيز خود را به مهلكه نمىانداخت .

ــــــــــــــ


پيامبر اسلام توانست يك هدف مقدس واحدى براى تمام ملتهاى عرب بنا كند ملتهايى كه هدف و ايده، در آنها وجود نداشت و همين بناى عالى پيامبر بود كه توانست به خوبى عظمت و شخصيت او را آشكار نمايد .

ــــــــــــــ


ما اگر بخواهيم ارزش اشخاص را به كردار و آثار نيك شان بسنجيم به طور مسلم حضرت محمد (ص) بزرگترين مرد تاريخ است .

ــــــــــــــ


معجزه كبراى پيامبر اين بود كه توانست پيش از مرگ خود قافله پراكنده عرب را گرد هم آورد و از اين كاروان سرگردان و پريشان ملت واحدى تشكيل دهد ،بدانسان كه همه را در برابر يك دين خاضع كرده فرمانبر و مطيع يك پيشوا گرداند .

منبع : تمدن اسلام و غرب ص 113 ، 114 و ۱۲۸و ۱۸۱

نظر ولتر درباره اسلام

ولتر در پى انقلاب درونى كه در او به وجود آمد از مجموع مطالعاتش درباره اسلام چنين نتيجه مى گيرد كه: بر خلاف آنچه كشيشان متعصب و پيروانشان مى گويند، آيين محمّد [(ص)] نه تنها پرداخته شيطان و دور از موازين عقلى نيست، بلكه به دين مسيح بسيار نزديك و از نظر تاريخى تكامل يافته تر از آن است.

نظر ولتر درباره قرآن

نخستين كتابى كه ولتر در آن آشكارا دفاع از مسلمانان وقرآن را بر عهده گرفت "شرعيات مردى شريف" نام داشت. وى در اين كتاب معتقد است كه همه اديان روى زمين با عوام فريبى و زبان بازى رواج يافته اند، به جز دين اسلام كه از ميان همه ساخته هاى دست بشر، تنها دين خدايى به نظر مى رسد، زيرا قوانين آن پس از قرنها هنوز در سراسر دنيا اجرا مى شود. آنگاه ولتر در برابر انجيل و تورات به دفاع از قرآن مى پردازد و به يكى از مفسران تورات كه قرآن را افسانه ناميده است سخت می تازد:
قرآن در واقع مجموعه اى از پندهاى اخلاقى، دستورهاى دينى، راز و نياز به درگاه خدا، تحذير و تشويق جهانيان و شرح سرگذشت فرستادگان خداست كه بنابر روايات عرب نقل شده است. آيا مى توان به پيروى از نيدهام احمق و بى سواد، چنين كتابى را افسانه ناميد؟
در جايى ديگر براى تكذيب كسانى كه قرآن را برگرفته از تورات و انجيل و پيامبر را تعليم يافته سرجيوس راهب مى دانستند چنين مى افزايد:
قرآن نه يك كتاب تاريخ است كه خواسته باشند در آن به تقليد از كتاب هاى يهوديان و يا انجيلى ها بپردازند و نه مجموعه اى از ضوابط و قوانين، مانند "سِفر لاويان" و "سفر تثنيه" يا مجموعه اى از رؤياهاى پيامبرگونه و سرودهاى مذهبى، مانند مكاشفه يوحنا ....

نظر ولتر درباره پيامبر اسلام (ص)

سال 1763 ميلادى در تاريخ افكار ولتر نقطه عطفى بود. در اين سال بود كه سرانجام تصوير جديدى از حضرت محمّد [(ص)] و پيروانش در ذهن او ترسيم شد، قضاوت او نيز درباره شخص پيامبر اسلام [(ص)] كه هميشه مورد عنادش بود تغيير كرد و آنگاه كه حقيقت را بازيافت درباره آن حضرت گفت: محمّد [(ص)] بى گمان مردى بسيار بزرگ بود و مردان بزرگى نيز در دامن فضل و كمال خود پرورش داد. قانون گذارى خردمند، جهانگشايى توانا، فرمانروايى دادگستر، پيامبرى پرهيزگار بود و بزرگترين انقلاب هاى روى زمين را پديد آورد.

 ولتر در سال 1776 ميلادى به ياد نمايشنامه فناتيسم، نخستين اثر ضد اسلامى اش، آخرين سخن خود را بر زبان آورد كه: "من در حق محمّد [(ص)] بسيار بد كردم" و چون برداشت هاى اوليه او از اسلام تحت تأثير نوشته هاى مغرضانه مسيحيان بود از روى خشم مى گفت: "همه كتاب هايى را كه تاكنون مسيحيان درباره مسلمانان نوشته اند بايد بر آتش افكند."

 

 

نظر گوته  درباره قرآن

ساليان درازى كشيشان از خدا بى خبر، ما را از پى بردن به حقايق قرآن مقدّس و عظمت آورنده آن دور نگه داشته اند اما هرقدر كه ما قدم در جاده علم و دانش گذارده و پرده جهل و تعصبِ نا بجا را دريده ايم ، عظمت احكام مقدس اسلام كه قرآن مجموعه آن است بُهت و حيرت عجيبى در ما ايحاد نموده است و به زودى اين كتاب توصيف ناپذير ، عالم را به خود جلب نموده و تأثير عميقى در علم و دانش جهان مى گذارد و در نتيجه ( قرآن ) جهان مدار مى گردد .

 

نظر آلفونس دولامارتين شاعر و نويسنده فرانسوى درباره پيامبر (ص)

اگر بزرگىِّ هدف ، كمىِ وسايل و عظمت نتيجه را براى يك نابغه بشرى مقياس بگيريم در تاريخ نظيرى مانند حضرت محمّد (ص) نمى توان يافت ، وى در ثُلث اراضى مسكونى امپراطورى ها ،ارتش ها، قوانين ، خاندان ها و توده هاى عظيم بشرى را به حركت در آورد ،بيشتر و با عظمت تر از آن اين است كه عقل ها ، انديشه ها ،عقيده ها و روان ها را به نهضت در آورد .


هيچ فردى داوطلبانه يا از روى اجبار هدفى عالى تر از هدف پيامبر اسلام نداشته است زيرا دين اسلام موجب از بين بردنِ موهوم پرستى گرديده است ، همان موهوم پرستى كه بين خدا و مخلوقش به وجود آمده بود و همچنين باعث نزديك كردن انسان به خدا و توسعه عقيده معقولِ خداپرستى مىباشد و در ميان آن همه هرج و مرج و بى نظمى و اغتشاشِ بت پرستان و معتقدين به خدايان متعدّد، اسلام تنها فكر منطقى مى باشد .


هيچ پيامبرى نتوانسته است مانند پيامبر اسلام انقلابى آن چنان مقدّس و طولانى و پر اهميّت در آن مدت خيلى كم به مرحله عمل در آورد زيرا هنوز دو قرن از آغاز كار پيامبر اسلام نگذشته بود كه دين اونُضج گرفت و اول بار در سه ناحيه عربستان و سپس در سايه كلمه توحيد سواحل رود سيحون و هند غربى و مصر و حبشه و تمام آفريقاى شمالی و بيشتر جزاير مديترانه و قسمتى از خاك فرانسه و قسمت عمده سرزمين اسپانيا گسترش يافت .

منبع : مأخذ : اسلام از ديدگاه … ص 18 منقول از اسلام شناسى غرب ص 54كاظم مدرّس، منقول از تاريخ تركيّه .


اظهار نظر تُولْستوى


لئو تولستوى ( 1910 ـ 1828 ) نويسنده مشهور روسى در كتاب خود به نام محمد [ صلى الله عليه و آله و سلم ] مى گويد: جاى هيچگونه شبهه و ترديد نيست كه پيامبر اسلام از بزرگان مصلحين دنيااست، آن هم مصلحى كه به جامعه بشريت خدمات شايانى كرده است. و اين فخر و مباهات براى او بس است كه يك ملت خون ريز و وحشى را از چنگال اهريمنان عادات زشت و شنيع برهانيد و راه ترقى را بر روى آنان بازكرد و حال آن كه هر مرد عادى نمى تواند به چنين كار شگرفى اقدام كند و نتيجه بگيرد.

بنابر اين شخص شخيص پيامبر اسلام، سزاوار همه گونه احترام و اكرام مى باشد شريعت پيامبر اسلام به علت توافق آن باعقل و حكمت در آينده عالم گير خواهد شد.

  اشنايی بيشتر با نظرات نويسندگان غير مسلمان در باره اسلام .

پوزش : تا پايان فصل امتحانات قادر به بروز کردم وبلاگ نخواهم بود .

در پناه حق

مرصاد بصیر

۱۳۸۳/٢/٤
عيسی ( ع ) از اينده صحبت می کند

بنام خدای مهربان و بخشنده و توبه پذير

 

عيسی از اينده صحبت می کند

۱۶ « اين چيزها را از حالا بشما می گويم تا وقتی با مشکلات روبرو می شويد ، ايمانتان را از دست ندهيد . چون شما را از عبادتگاه ها بيرون می کنند ، و حتی موقعی می رسد که مردم شما را می کشند و خيال می کنند که به خدا خدمت کرده اند . دليلش هم اين است که نه خدا را می شناسند و نه مرا . پس در ان موقع يادتان باشد که خبر تمام اين پيش امدها را از پيش به شما دادم . علت اينکه اين موضوع را زودتر بشما نگفتم اين است که خودم با شما بودم .

ولی ، حالا پيش کسی می روم که مرا فرستاد . مثل اينکه هيچکدام از شما علاقه نداريد بدانيد منظور من از اين رفتن و امدن چيست . حتی تعجب هم نمی کنيد . در عوض فقط غصه دار و ناراحتيد . ولی در حقيقت رفتن من به نفع شماست . چون اگر نروم ، ان پشتيبان و تسلی بخش که روح پاک خداست ، پيش شما نمی ايد . ولی اگر بروم او می ايد ، چون خودم او را پيش شما می فرستم . وقتی بيايد دنيا را متوجه اين سه نکته می کند : ۱ - مردم همه گناهکار و محکومند، چون به من ايمان ندارند . ۲- پدر خوب و مهربان من خدا حاضر است مردم را ببخشد ، چون من پيش او می روم و برای ايشان شفاعت می کنم . ۳ - نجات برای همه مهيا شده است - نجات از غضب و کيفر خدا ، چون فرمانروای اين دنيا يعنی شيطان ديگر محکوم شده است .

خيلی چيزهای ديگر دارم بگويم ولی افسوس که حالا نمی توانيد بفهميد . ولی وقتی روح پاک خدا که سرچشمه همه راستی هاست بيايد ، تمام حقيقت را بشما نشان می دهد . چون نظريات خود را نمی گويد ، بلکه هر چه از من شنيده است می گويد . در باره اينده هم به شما خبر می دهد . او جلال و بزرگی مرا به شما نشان می دهد و با اين کار باعث عزت و احترام من می شود ... »

انچه خوانديد قسمتی از انجيل يوحنا  ( ترجمه تفسيری عهد جديد ) است که می توانيد در سايت کلام خدا ( سايت مسيحيان ايران ) با استفاده از اکروبات شخصا انرا بخوانيد . 

ايکاش می توانستيم به اصل انجيل در اينترنت دسترسی داشته باشيم و با ترجمه فوق مقايسه نماييم تا در يابيم واژه های « پشتيبان » ، « تسلی بخش » يا « روح پاک خدا » جايگزين چه واژه هايی شده است . 

منظور از واژه « تمام حقيقت » چيست ؟ ايا اگر کسی تمام حقيقت را بياورد بازهم انسانيت نيازمند کسی خواهد بود تا حقيقت را روشن سازد ؟

يا حق

مرصاد بصیر

۱۳۸۳/٢/۱
قرآن و شخصيت محمد (ص ) در تاريخ تمدن ويل دورانت

بنام خدا

 

مقدمه

بنا به قول منتسکيو ( که در صدر مطلب پيشين بازنويسی کردم ) مومن با علاقه و لامذهب با نفرت راجع به مذهب حرف می زند و دقيقا بدليل دخالت احساس قلبی و علاقه و دلبستگی ، هيچکدام تفکر همديگر را قبول ندارند و در اينميان اگاهی از نظر  اهل علم و تحقيق که در اين ميان بيطرف باشند بيفايده نيست بخصوص اگر انصاف را رعايت نموده باشند .

بر ان هستم تا بنا به توصيه يکی از دوستان از نوشته های محققين غربی ( هر چند که عموما بعلت مذهبشان که يا مسيحی هستند و يا يهودی با اسلام خصومت می ورزند ) استفاده نمايم چرا که اينان بعلت اهل تحقيق بودن ، نظراتشان به انصاف نزديکتر است . ضمن اينکه اوردن نظرات اين دانشمندان به معنای پذيرفتن کامل نظرات ايشان نمی تواند باشد .

باز هم بنا به توصيه اين دوست عزيز از کتاب تاريخ تمدن ويل دورانت استفاده می نمايم . بيش از پنجاه سال از عمر اين فيلسوف و همسر دانشمندش صرف تحقيق و تاليف اين اثر گرانبها شده است که بعنوان يک مرجع جهانی شناخته می شود .

 

گزيده هايی از کتاب « تاريخ تمدن » ويل دورانت جلد چهارم ( عصر ايمان ) در باره اسلام و پيامبر اسلام و قران کريم

محمد [ص] از اعقاب خاندانی شريف و برجسته بود که از پدر خود ثروتی ناچيز به ارث برد ...بين کلمه « محمد» که به معنی « بسيار ستوده » است و برخی از عبارات کتاب مقدس پيوندهايی معنوی وجود دارد و همين امر موجب شده است که تصور شود کتاب مقدس ظهور محمد را پيش بينی کرده است ...ظاهراً هيچ کس در فکر اين نبود که به وی خواندن و نوشتن بياموزد در ان موقع هنر خواندن و نوشتن از نظر اعراب اهميتی نداشت به همين جهت در قبيله قريش بيش از هفده تن خواندن و نوشتن نمی دانستند . معلوم نيست که محمد شخصا چيزی نوشته باشد . پس از نيل به مقام پيامبری ، کاتب مخصوص داشت . مع ذلک معروفترين و بليغترين کتاب زبان عربی به زبان وی جاری شد و دقايق امور را بهتر از مردم تعليم ديده می شناخت ...

محمد ظاهری با مهابت داشت ، کمتر می خنديد ؛ استعداد مزاح داشت اما کمتر مزاح می کرد ...بنيه او نيرومند نبود ، نازک طبع و سريع التاثر بود . به گرفتگی متمايل بود و انديشه بسيار می کرد . وقتی خشمگين می شد يا به هيجان می امد چهره اش متورم و هراس انگيز می شد ولی می دانست که چگونه احساسات خود را ارام کند و می توانست دشمن بی سلاح خود را ، اگر توبه می کرد ، فوراً ببخشد ...

کار حکومت همه ی وقت او را می گرفت زيرا به جزئيات امور تشريع ، قضا ، دين ، جنگ توجه کامل داشت . حتی به تقويم توجه کرد و ان را برای پيروان خود نظم داد ... پيامبر يک قانونگذار به روش علمی نبود و برای امت خود کتابی يا خلاصه ای در باره قانون نياورد و در کار قانونگذاری ، به اقتضای مقام ، بر اساس وحی عمل می کرد ، چنانچه در باره امور عادی زندگی نيز دستورات لازم از طريق وحی اعلام می شد ... گاه وحی خدا در باره کارهای انسانی و شخصی او نيز نازل می شد چنانچه در مورد ازدواج وی با همسر زيد - پسر خوانده اش - وحی به تائيد رفتار وی امد .

ده زن و دو کنيز وی مايه حيرت و خرده گيری مردم مغرب زمين شده ، ولی بايد به ياد داشته باشيم که کثرت مرگ و مير مردان در ميان ساميان عصر قديم و اغاز قرون وسطی تعدد زوجات را در نظر انها به مقام يک ضرورت حياتی و تقريباً يک وظيفه اخلاقی بالا برده بود .در نظر پيامبر نيز تعدد زوجات يک موضوع عادی و بی اشکال بود . بدين جهت با خاطری اسوده زنان مکرر می گرفت ، اما هدف وی اشباع تمايلات جنسی نبود ...بعضی ازدواجهای وی به سائق نيکوکاری و ترحم به بيوه های فقيری بود که از پيروان يا دوستان وی بجا مانده بودند ؛ بعضی ديگر ازدواجهای مصلحتی بود مانند ازداج با حفصه ، دختر عمر ، يا ازدواج با دختر ابوسفيان ...شايد بعضی ازدواجها به اميد داشتن پسری بوده است که اين ارزويی بود که مدتها از ان محروم بود . بجز خديجه ، همه زنانش عقيم بودند [پير و سالخورده بودند و بيوه . فقط عايشه دختر بوده ] ...

زندگی پيامبر ، جز در مورد زنان و قدرت ، بسيار ساده بود . خانه هايی که بتوالی در انها اقامت گرفت همگی از خشت بودند و بيش از دو متر و نيم بلندی نداشتند . سقف انها از شاخه خرما بود و درب انها پرده هايی از موی بز يا کرک شتر ، بستر وی تشکی بود که بر زمين گسترده می شد . بارها او را می ديدند که پاپوش خود را می دوخت يا لباس خود را وصله می کرد يا اتش روشن می کرد يا خانه را جارو می کرد يا بز خانگی را در حياط می دوشيد و يا از بازار خوراکی می خريد .با دست غذا می خورد و پس از غذا انگشتان خود را پاک می کرد . خوراک عمده وی خرما و نان جو بود ، شير و عسل همه ی تجملی بود که گاهی از ان بهره می گرفت ...با بزرگان خوش برخورد و با ضعيفان گشاده رو بود و در مقابل گردن فرازان مغرور ، بزرگ و با مهابت ...

اگر بزرگی را به ميزان اثر مرد بزرگ در مردمان بسنجيم ، بايد بگوييم محمد از بزرگترين بزرگان تاريخ است .

 ***

 

« قران » در تاريخ تمدن ويل دورانت :

کلمه « قران » که به يک مجموعه خواندنی يا يک گفتار است ، به تمامی کتابهای مقدس مسلمين و نيز به هر يک از بخشهای ان اطلاق می شود . قران نيز چون کتاب مقدس يهود و مسيح مجموعه ای از اجرای بهم پيوسته است و مسلمانان عقيده دارند که تمام حروف ان به وسيله خدا به محمد وحی شده است [مثلا توجه داريد که اناجيل با اينکه وحی پروردگار است وليکن کلمه به کلمه و حرف به حرف از ان پروردگار نيست بلکه حواريون هر يک بزبان و گفتار خودشان انرا روايت کرده اند . در حقيقت اناجيل چيزی شبيه احاديث ما مسلمين است ] به خلاف تورات ، همه قران اثر يک تن است ، از اين جهت هيچ کتابی که بدست يک تن نوشته شده باشد از لحاظ نفوذ به پايه ی ان نمی رسد .[با اينکه ويل دورانت مسلمان نيست ولی بعنوان يک غير مسلمان انصاف را در مورد قران رعايت کرده است ] ...

شرايط خاص قران اين کتاب را دستخوش تکرار و نا پيوستگی کرده است . هر قسمت بتنهايی مقصود روشن و مفهومی را می رساند - يا عقيده ای را تقرير می کند ، يا نماز و دعايی را فرمان می دهد ، يا قانونی وضع می کند ، يا به تقبيح دشمنی می پردازد ، يا ترغيب به عملی می کند ، يا نقل حکايتی می نمايد ، يا دعوت به جنگی دارد ، يا فتحی اعلام می کند ، يا پيمانی انشاء می نمايد ، يا مالی مطالبه می کند ، يا يک رسم دينی را بر قرار می سازد ، يا روش اخلاقيی را توضيح می دهد و يا بازرگانی يا صناعت يا يکی از کارهای مالی روشی مقرر می دارد ... قسمتی از ان سخنی است که در وقت معين با شخص معينی گفته شده و فهم ان بدون اطلاع کامل از تاريخ و رسوم ان دوران ، مشکل است ... اسلوب قران ميان شعر و نثر است و بسياری از عبارات ان موزون و مقفاست ، ولی تابع وزن و قافيه خاص و منظم نيست . در سوره های مکی قديم کلمات اهنگدار و مطنطن و اسلوب روان و نيرومند است و جز کسانی که با زبان عرب انس و به دين اسلام دلبستگی دارند ، کسی نمی تواند چنانکه بايد ان را دريابد . زبان قران عربی خالص فصيح است و تشبيهات و استعارات نيرومند و روشن و عبارات دلفريب فراوان دارد که با سليقه مردم مغرب زمين جور نيست . [ويل دورانت دليلی برای اين ادعا ارائه نکرده است ] به اتفاق آرا ، قران بهترين و نخستين کتاب نثر عربی است .

همچنان که در تلمود قانون و اخلاق از يکديگر جدا نيستند ، در قران نيز اين دو يکی بيش نيست . رفتار دينی در قران و تلمود شامل رفتار دنيوی نيز هست و همه امور ان از جانب خدا به وحی امده است . قران شامل مقرراتی در خصوص اداب زندگی و بهداشت ، ازدواج و طلاق ، رفتار با فرزندان و بردگان و حيوانات ، تجارت و سياست ، ربا و وام ، عقود و وصايا ، امور صناعت و ماليه ، جرايم و مجازات ، و جنگ و صلح است . [وجود اين قبيل مشابهت ها را بعضی از مستشرقين و اسلام شناسان غربی دليلی بر اقتباس و تاثير گرفته اند در حالی که به عقيده مسلمين از انجائيکه اين سه دين الهی از يک منبع می باشند اينگونه شباهتها طبعی بوده و هرگز دلالت بر اين نيست که  متاثر از همديگرند]

... در همه ی تاريخ مصلحی را نمی يابيم که بقدر محمد به نفع فقرا بر اغنيا ماليات وضع کرده باشد . کسان را ترغيب می کرد که بهنگام وصيت قسمتی از مال خود را برای اعانت فقيران اختصاص دهند ( نشاء ، ۸ ) محمد نيز مانند معاصران خود ، رسم برده داری را بصورت يک قانون طبيعی پذيرفت ، ولی تا انجا که توانست در راه تخفيف مشکلات و نتايج نامطلوب برده داری کوشيد .

... اين موضوع همچنان ادامه دارد ...

 يا علی مدد

 

مرصاد بصیر

۱۳۸۳/۱/۳٠
گفتگوی لامذهب و مذهبی

بنام خدا

«شخص مومن و مرد لامذهب هر دو از مذهب حرف می زنند با اين تفاوت که شخص مومن مذهب را دوست دارد و با محبت و علاقه  انرا ياد ميکند و شخص لامذهب چون از مذهب متنفر است با تنفر انرا ياد می کند .»

منتسکيو

مومن : بنام خدای بخشنده و مهربان

لامذهب : از خدايی که برام دلسوزی کنه متنفرم .

مومن : ولی خدا خالق ماست .لامذهب : از خدايی که بيکار بود و ما رو خلق کرد متنفرم .

مومن : ولی خدا به ما نعمت حيات بخشيده و منت « حق حيات » بگردن ما داره .

لامذهب : اينهم شد زندگی ! همه اش بدبختی و دربدری ...انوقت خودش مثل يک روانی اون بالا نشسته و با ديدن بدبختی های مردم کيف می کنه و به ريش همه شان می خنده .

مومن : باعث بدبختی های مردم خودشان هستند و خدا « خير » بنده هايش را می خواد .

لامذهب : انسان عقل دارد و آزاد است . برده که نيست چشم به اربابش داشته باشد که هرچه او می گويد عمل کند . هرچه او دلش می خواهد بپوشد . به هر کجا که او دلش می خواهد برود و يا نرود ...

مومن : داريم در باره خدا حرف می زنيم نه پدر و مادرت ...

لامذهب : آخه پدر و مادر هم ادم را محدود می کنند و اخرش هم کلی منت سر ادم می گذارند که « خير » ترا می خواهيم .

مومن : خوب پدر و مادر خير بچه شان را می خواهند و شما هيچ پدر و مادری را نمی توانی سراغ داشته باشی که خير اولادشان را نخواهند . خدا هم خير بندگانش را می خواهد و حتما محدوديتهايی که برای بشر قائل می شود خيری در ان هست .

لامذهب : اصلا از هرچه « خدا » و « خير » بدم می آد . اصلا از هر چه با خ ...

مومن : استغفر الله ... بچه از خدا بترس ...

لامذهب : ها ...! همينه ديگه . شما می ترسيد ! از خدايی که می ترسونه بدم می آد . امان از اين ابزار ترس !

مومن : ولی خدا که کسی را نمی ترسونه از عاقبت کار بر حذر می داره ... تازه خدا کارهای خوب بشر رو پاداش و اجر می ده .

لامذهب : از خدايی که مثل کارفرما ها عمل می کنه بدم مياد . شما ها هم برای طمع بهشته که هر چی اون گفته عمل می کنيد .

مومن : ولی ما به عشق وصال اونه که از فرمايشاتش اطاعت می کنيم .

لامذهب : من از عشق و وصال و فرمايش بدم مياد . بدم مياد . بدم مياد .

مومن : بترس از قهر خدا ! خدا قهاره ، خدا منتقمه ، خدا جباره ، خدا ...

لامذهب : قهر کردن کار بديه ، بچه که بودم اگه با کسی قهر می کردم مادرم کتکم می زد و از قديم هم گفتن که « لذتی که در گذشت هست در انتقام نيست » ...

مومن : ولی خدا با گذشت هم هست . خدا توبه پذيره و توابين را دوست داره ...

لامذهب : توبه !!! شما عجب زن صفتانی هستيد . حرف مرد يکيه . باس رو حرفش وايسه . حتی اگه کار خطايی کردی باس مردونه سينه سپر کنی و وايسی ... توبه چيه ... از توبه کننده و پذيرنده بدم مياد .

مومن : بابا جل الخالق ! از خدای مهربان بدت مياد ، از خدای جبار هم بدت مياد . از خدای بخشنده بدت مياد ، از خدای منتقم هم بدت مياد . از خالق بدت مياد . از وصال بدت مياد از هجران هم بدت مياد . از جزا بدت مياد از پاداش گرفتن هم بدت مياد ...بابا از خر شيطون پياده شو . پس تو چه جور خدايی می خوای ؟!!!

لامذهب : اين شيطونو ديدی که چی سينه سپر کرد و جلوی خدا وايساد . نشون داد که ازاده . زير بار حرف هيچ اربابی نرفت . به هيچکس سر خم نکرد . ازاد و بدن محدوديت . اين دلخواه منه . خود مختاری کامل! من ...

مومن : بر شيطون لعنت ! که همه اين مصيبتا رو از اون داريم ...

شيطون : ... اهای خواهشاً پای منو وسط نکشيد که من هزاران هزار سال نوری فقط ستايش خدا رو کردم تا خدا به « حرف » من باشه ولی اخرش هم به حرفم گوش نکرد و ...شد انچه نبايد می شد . منهم ولش کردم  .

شايد ... ادامه داشته باشد ...شايد .

 

* ممکن است اين داستان مدتی تاخير شود .

 

مرصاد بصیر

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]